معنی صبور
6 بازدید
[ صَ ] (ع ص) صابر و شکیبا و کسی که جلدی نکند در انتقام. (غیاث اللغات). شکیبا و حلیمی که عاصیان را به عذاب مؤاخذه نکند بلکه ببخشد یا در گرفت آنها شتابی نکند. (منتهی الارب). شکیبا. (دهار). بی شتاب. (مهذب الاسماء) (السامی فی الاسامی) (ربنجنی). شکیبنده. بردبار. پرشکیب. آنکه نافرمانان را به کیفر چاره نکند. (بحر الجواهر). برغیس. (منتهی الارب): از ین زمانهٔ جافی و گردش شب و روز شگرف گشت صبور و صبور گشت شگرف. کسائی. بدانست رامشگرش را ز دور ازآن درد بر جای شد ناصبور.فردوسی. ایشان مردمانی صبورترند و بجان درمانده و جان را میکوشند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۹۲). در همه کاری صبور وز همه عیبی نفور کالبد تو ز نور و کالبد ما ز لاد.منوچهری. گر بترسی ز ناصواب جواب وقت گفتن صبور باش صبور.ناصرخسرو. بسته دو پای و دوخته دو دیده تا کی بوم صبور که نه بازم.مسعودسعد. پرده دری پیشهٔ دوران بود بارکشی کار صبوران بود.نظامی. صبوری از طریق عشق دور است نباشد عاشق آنکس کو صبور است.نظامی. و در حلقهٔ درویشان زاجرند و صبورند. (گلستان). گفتی که صبور باش هیهات دل موضع صبر بود، بردی.سعدی. چون نگفتی ای صبور و ای حلیم کی بگفتی ای شجاع و ای کریم.مولوی. نیست انگارد پر خود را صبور تا پرش درنفکند در شر و شور.مولوی.[ صَ ] (اِخ) نامی از نامهای خدای. || نام اسب نافع بن جبلة. (منتهی الارب).[ صَ ] (اِخ) دهی از دهستان طیبی سرحدی بخش کهگیلویه شهرستان بهبهان. ۷هزارگزی جنوب قلعهٔ رئیسی مرکز دهستان. ۱۲۵هزارگزی خاور راه اتومبیل رو باغ ملک. کوهستانی، سردسیر. مالاریائی. سکنه ۱۰۰ تن. آب از چشمه. محصول آن غلات، پشم، لبنیات. شغل اهالی زراعت و حشم داری، صنایع دستی قالی بافی. ساکنین از طایفهٔ طیبی می باشند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).[ صَ ] (اِخ) دهی از دهستان کرگاه بخش ویسیان شهرستان خرم آباد. ۷هزارگزی جنوب ماسور. ۷هزارگزی جنوبی اتومبیل رو خرم آباد به اندیمشک، کوهستانی، معتدل، مالاریائی، سکنه ۱۵۰ تن. آب از چشمه ها، محصول غلات، تریاک، حبوبات، پشم، لبنیات. شغل اهالی زراعت و گله داری، راه مالرو. ساکنین از طایفهٔ میر بهاروند میباشند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).[ صَ ] (اِخ) شاعری است. و صاحب مجمع الفصحا گوید نام نامی وی میرزا احمد و برادرزادهٔ جناب ملک الشعرا فتحعلی خان کاشانی علیه الرحمة است. در خط و ربط و انشاء نظم و نثر و تکمیل اخلاق رتبهٔ عالی تحصیل نمود. در دفترخانهٔ مبارکهٔ نایب السلطنهٔ مغفور عباس میرزا نوراللََّه مضجعه متوجه انشا میشده و از ندمای محفل ارم مشاکل آن سلطان مغفور محسوب می آمده، محسود اقران و امثال و محمود ارباب دانش و اصحاب کمال بود. آن مرد نیکونهاد عالی نژاد در سنهٔ ۱۲۲۸ هـ . ق. در رزم کفرهٔ روس به نیت جهاد مقتول و بروضهٔ رضوان پای نهاد. از اوست: چیست آن دریای نورانی که عقلش گوهر است رشحه ای ز امواج فیضش صد چو بحر اخضر است فیض آن بی منتها و جود آن بی غایت است لطف آن شادی فزای و طبع آن جان پروراست گاه جودش نوح را بر کوه جودی رهنماست گاه لطفش خضر را بر آب حیوان رهبر است غرقهٔ دریا نه جز زهر فنا نوشد ولیک هر غریقی را در آن شهد بقا در ساغر است صد هزاران ماهی سیمین بر زرین پشیز اندر آن بینی که شان از ماه انور پیکر است از نم فیضش هزاران لاله و گل بردمید کاین سپهر نیلگون زآنها یکی نیلوفر است قطره ها گاه تلاطم زآن بروی چرخ ریخت کاندر او این زیور و زیب از نجوم و اختر است. و رجوع به ریحانةالادب ج ۲ ص ۴۵۷ شود.[ صَ ] (اِخ) نام وی حسین افندی از متأخران شعرا و خطاطان و از مردم تبریز است. وی به استانبول رفت و به استنساخ دواوین شعرا پرداخت. از اوست: آل شانه دستکه صنما طاره تللرک کوکلم کبی طاغیت ینه رخساره تللرک. (قاموس الاعلام ترکی).
کلمات همقافیه با «صبور»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ور» برای سرودن شعر