معنی صافی کردن
8 بازدید
[ کَ دَ ] (مص مرکب) اِصفاء. رجوع به صاف کردن شود. || مسخر کردن. بی منازع کردن : روم و چین صافی کند یاران او در روم و چین نایبی فغفور گردد حاجبی قیصر شود.فرخی. امیر سدید لشکرهای بسیار به ولایتها فرستاد و مملکت صافی کرد و بیش در ولایت منازع نماند. (تاریخ بخارا ص ۱۱۶).
کلمات همقافیه با «صافی کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر