معنی صاحبجمال
6 بازدید
[ حِ جَ ] (ص مرکب) خوش صورت. خوشگل. زیبا. وجیه. خوبروی. حَسین. حَسینة: یکی را زنی صاحب جمال درگذشت. (گلستان). حسن میمندی را گفتند: سلطان محمود چندین بندهٔ صاحب جمال دارد که هر یک بدیع جهانی اند. (گلستان). و خواهر صاحب جمال خود را به صومعهٔ او بردند. (سعدی). کند جلوه طاوس صاحب جمال.(بوستان). اتفاقاً نظر دیلم بر زنی از زنان آن دیه آمد و آن زن صاحب جمال بود. (تاریخ قم ص ۳۳). ذَمیر؛ مرد صاحب جمال. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «صاحبجمال»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ال» برای سرودن شعر