معنی صابر
7 بازدید
[ بِ ] (ع ص) نعت فاعلی از صَبْر. شکیبا. آرام. بردبار. حلیم. ج، صابرون، صابرین : به درد کسان صابری اندر و تو به بدنامی خویش همداستانی.منوچهری. گرچه بکشی تو مرا صابر و خرسندم که مرا زنده کند زود خداوندم.منوچهری. دلی که عاشق و صابر بود مگر سنگ است ز عشق تا به صبوری هزار فرسنگ است. سعدی. || آنکه کسی را نگاه دارد تا دیگر او را بکشد و فی الحدیث فی رجل امسک رجلاً فقتله آخرُ: اقتلوا القاتل و اصبروا الصابر؛ ای احبسوا الذی حبسه للموت حتی یموت. (منتهی الارب). || (اِ) نامی از نامهای مردان. || (اِخ) کوچه ای است معروف به مرو. (معجم البلدان). و نسبت بدان صابری است. || لقب حضرت ایوب علیه السلام. (غیاث اللغات). || نامی از نامهای خدای تعالی. بردبار که شتاب نکند به عقاب. || از نعوت امام علی النقی یعنی علی بن محمدبن علی بن موسی بن جعفربن محمدبن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب علیهم السلام.[ بِ ] (اِخ) شاعری است و صاحب صبح گلشن گوید: آینه سازی بود در ایران زمین، آیینهٔ کلام به مصقلهٔ طبعش صفاتزیین. این بیت از اوست: تا برگرفت ماه من از رخ نقاب را شرمنده ساخت عکس رخش آفتاب را. (صبح گلشن ص ۳۳۹).[ بِ ] (اِخ) مولای بسام بن عبداللََّه است. نجاشی گوید: وی از ابی عبداللََّه روایت کند و در جامع الرواة گوید: داودبن فرقد و ابوالصباح مولای بسام، و عبدالمؤمن از وی روایت کنند. (تنقیح المقال ج ۲ ص ۹۰).[ بِ ] (اِخ) مولای معاذ بزاز است. شیخ طوسی در رجال خود وی را از اصحاب صادق شمرده و گویا امامی و مجهول است. (تنقیح المقال ج ۲ ص ۹۰).[ بِ ] (اِخ) (ادیب...) قطعهٔ ذیل از اوست در وصف شراب: ساقی بده آن شراب گلگون را گز گونه خجل کند طبرخون را خواهی که رخ تو رنگ گل گیرد از کف مده آن شراب گلگون را ناخوش نتوان گذاشت بی باده وقت خوش و ساعت همایون را آن باده عقیق ناب را ماند چونانکه پیاله دُرّ مکنون را یک قطره از او غذای هامون کن تا لاله ستان کنیم هامون را یک جرعه از او بریز در جیحون تا گونهٔ گل دهیم جیحون را افسون غمند باده و مستی بر لشکر غم گمار افسون را کین صرف کند صروف گیتی را و آن دفع کند بلای گردون را باده سبب است عیش مردم را لیلی غرض است عشق مجنون را قانون و قرار عشرت آمد می ضایع مکن این قرار و قانون را گر طالب مال و گنج افزونی آراسته باش رنج افزون را بی مال چه بد رسید موسی را وز گنج چه نفع بود قارون را. و رجوع به ادیب صابر شود.[ بِ ] (اِخ) شاعری رازی است. صاحب آتشکده گوید: از شعرای ری بود و خطابت آن دیار مخصوص وی. این مطلع از او ملاحظه شد، بد نگفته است: گهی که تیر تو را از دل رمیده کشم به این بهانه که پاکش کنم به دیده کشم. (آتشکدهٔ آذر ص ۲۱۵).[ بِ ] (اِخ) شیخ طوسی گوید: وی از اصحاب صادق است و شعیب حداد از او روایت کند. (تنقیح المقال ج ۲ ص ۹۰).[ بِ ] (اِخ) ابن ربیعه، مکنی به ابی غانم. شیخ منتخب الدین بن بابویه در فهرست خود که در آخر کتاب اجازات بحار چاپ شده است، گوید وی فقیه و ثقة و شاگرد شیخ طوسی متوفی بسال ۴۶۰ هـ . ق. است. (تنقیح المقال ج ۲ ص ۹۰).[ بِ ] (اِخ) خواجه بهاءالدین. رجوع به صابر سمرقندی شود.[ بِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه هاشمی. مولای بنی هاشم. شیخ طوسی در رجال خود او را در شمار اصحاب صادق (ع) ذکر کند. (تنقیح المقال ج ۲ ص ۹۰).[ بِ ] (اِخ) محمدعلی. از مردم مشهد مقدس است. گویند به مراتب علمی مربوط بود. این سه شعر از اوست: هنگام شکر او به زبان شکوه ای گذشت بیطالعی نگر که همان را شنود و رفت. * قاصد به که آیا ز تو دیگر خبری داشت کز کوی تو می آمد و هر سو نظری داشت امروز رقیبش به سر راه نیامد گویا که ز ناآمدن او خبری داشت. (از آتشکدهٔ آذر ص ۷۶).
کلمات همقافیه با «صابر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بر» برای سرودن شعر