معنی شیلان
7 بازدید
(ع اِ) جِ شال: شیلان کشمیر. شیلان کرمان. (یادداشت مؤلف).(ترکی، اِ) مهمانی عام. (یادداشت مؤلف). || سفرهٔ طعام، و با لفظ کشیدن مستعمل است. (آنندراج). سفرهٔ طعام. (از برهان). سفره و خوان طعام. (غیاث). سفره. (انجمن آرا). سماط سلاطین و امرا. (برهان) (ناظم الاطباء). سفرهٔ امرا و بزرگان. (فرهنگ فارسی معین). || مجازاً طعام را نیز گفته اند. (از برهان) (از غیاث). طعام که بزرگان پخته اند. (انجمن آرا). طعام. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین). || اسباب طعام خوری. (منتهی الارب). || به معنی صورت قابهای طعام، مجاز است. (آنندراج). || موقع صرف ناهار و صلای طعام. (فرهنگ فارسی معین). || به معنی عناب است و آن میوه ای باشد مانند سنجد که در دواها بکار برند و خون را صاف کند. (برهان) (از غیاث). عناب. (ناظم الاطباء). رجوع به سنجد شیلان شود. || در ارسباران، نسترن وحشی را گویند. (یادداشت مؤلف). || غله زار. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || جایی که علف سبز بسیار دارد. (ناظم الاطباء).(اِخ) دهی است از بخش حومهٔ شهرستان سنندج. آب از چشمه. پاسگاه ژاندارمری دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۵).
کلمات همقافیه با «شیلان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر