معنی شیرین شدن

معنی شیرین شدن

7 بازدید
[ شُ دَ ] (مص مرکب) طعم و مزهٔ خوش و مطبوع یافتن. خوشمزه و شهدآگین شدن. دارای شهد و حلو گردیدن. حلاوت. (یادداشت مؤلف). احلیلاء. حلاوة. (دهار) (تاج المصادر بیهقی) (یادداشت مؤلف). ملاحة. ملوحة. (تاج المصادر بیهقی): وآن چیز خوش بود به مزه ایدون شیرین از او شده ست چنان خرما. ناصرخسرو. - شیرین شدن آب؛ گوارا و عذب شدن آن : بسته شود شکافها و ایمن گردد راهها و شیرین شود آبها. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۱۲). - شیرین شدن دهان (دهن، کام)؛ حلاوت یافتن دهان به سبب خوردن شیرینی و جز آن. - امثال: از حلوا گفتن دهان شیرین نشود. (امثال و حکم دهخدا). شیرین نشود دهن به حلوا گفتن. (از شاهد صادق). از سرکه نگشت کام شیرین. امیرخسرو (از امثال و حکم). || به نوایی رسیدن. نوایی یافتن. || خوش آیند و دلنشین شدن : بیستون بر کوهکن خواب فراغت تلخ کرد زود می چسبد به دل کاری که شیرین می شود. صائب (از آنندراج). - شیرین شدن چیزی کسی را؛ عزیز و خوش آیند و مورد علاقه شدن : چون طمع شیرین شدت در جای و ناجای ای عزیز هم نگون پیش سخی هم پیش دون باید شدن. صائب (از آنندراج). - شیرین شدن در چشم (در نظر) کسی؛ خوش آیند گشتن در چشم وی. شیرین آمدن به چشم او: تا چو زنبور عسل در چشم هم شیرین شوند به که باشد خانه های دوستان از هم جدا. صائب (از آنندراج). رجوع به ترکیب شیرین آمدن به چشم کسی در ذیل مادهٔ شیرین شود. - شیرین شدن در دل کسی؛ عزیز و گرامی شدن در نظر وی : از جوانمردی شیرین شده در هر دل وز خردمندی کافی شده در هر فن.فرخی. - شیرین شدن لب؛ کنایه از تبسم کردن و لبخند زدن. مزهٔ شیرینی به لب نسبت ندارد زیرا که ذائقه در دهان و زبان است و کام و زبان و دهان شیرین گویند نه اینکه گویند در فلان چیز لب شیرین شد، پس کنایه از تبسم نمودن و نرم خندیدن باشد. (از آنندراج): اگر نه مصدر ذاتت بود چگونه قضا لبش ز زمزمهٔ «کن فکان» شود شیرین. عرفی (از آنندراج). صنم را زآن خجالت دیگر آن شب به شکّرخنده ای، شیرین نشد لب. آصف خان جعفر (از آنندراج). - شیرین شدن مظنهٔ بازار؛ گران شدن نرخ اجناس و رونق گرفتن و مشتری یافتن. (از یادداشت مؤلف).

کلمات هم‌قافیه با «شیرین شدن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید