معنی شیری
13 بازدید
(حامص) چگونگی شیر. (یادداشت مؤلف). || (ص نسبی) مانند شیر (به معنی لبن). (از ناظم الاطباء). || به رنگ شیر. سپید کمی مایل به زردی. سپید. (یادداشت مؤلف). - شیری رنگ؛ سپیدرنگ. (ناظم الاطباء). || شیرفروش. آنکه شیر فروختن پیشه دارد. لبان. (یادداشت مؤلف). || شیرخوار. شیرخور. شیرخواره: بچهٔ شیری. برهٔ شیری. (یادداشت مؤلف). - خواهر شیری، برادر شیری؛ هم شیر. هم شیره. که با هم از پستان مادری شیر خورند. خواهر رضاعی. برادر رضاعی. (از یادداشت مؤلف). - دندان شیری؛ (اصطلاح پزشکی) دندانهایی که از دوران شیرخوارگی (شش ماهگی) شروع به نمو می کند و بین ۲ تا ۳ سالگی نمو آنها تکمیل می شود. تعداد آنها معمولاً بیست عدد است. این دندانها از سن ۶سالگی به بعد شروع به ریزش می کنند و به جای آنها دندانهای دایمی می روید و معمولاً آخرین دندانهای شیری بین سنین ۱۱ تا ۱۲ سالگی می افتد. دندانهای شیری به سه دستهٔ ثنایا و کانین و آسیای شیری تقسیم میشود. دندان موقتی. (از فرهنگ فارسی معین). || در دانه های مغزدار چون فندق و بادام، مایع درون آن. مغز آن که هنوز خوب نبسته باشد و مانند آب و شیر باشد و بتدریج بسته و سخت شود. (یادداشت مؤلف). || تازه (نبات). شاخ نورسته که سخت نازک و ترد است یا آنکه از درون آن به محض شکسته شدن شیر آید. (از یادداشت مؤلف).(حامص) چگونگی شیر (اسد). شیر بودن. (یادداشت مؤلف): توبه کند شیر ز شیری؟ هگرز گرچه شتر کاهل و بی حَمْیَت است. ناصرخسرو. صورت شیری دل شیریت نیست گرچه دلت هست دلیریت نیست.نظامی. وت پیروزی شیری نماند...سعدی. || تهور و رشادت. (ناظم الاطباء). خوی شیر. شهامت و شجاعت. دلاوری. دلیری. (یادداشت مؤلف): ولی چون بخت روباهی نمودش ز شیری و جهانگیری چه سودش.نظامی. چونکه شیران دلیریَش دیدند شیرگیری و شیریَش دیدند.نظامی. نه با شیری کسی را رنجه دارد نه از شیران کسی هم پنجه دارد.نظامی. جوانی داری و شیری و شاهی سری و با سری صاحب کلاهی.نظامی. بر فسق سگی که شیریَم داد «لا عیب له» دلیری یَم داد.نظامی. با همه زورآوری و مردی و شیری مرد ندانم که از کمند تو جسته ست.سعدی. تهیدستان را دست دلیری بسته است و پنجهٔ شیری شکسته. (گلستان). - شیری نمودن؛ اظهار تهور و رشادت کردن مانند شیر. (ناظم الاطباء): بنمای به بار عام شیری تا کس نزند دم دلیری.نظامی. || درشتی و خونخواری. (ناظم الاطباء). || (ص نسبی) منسوب به شیر به معنی پادشاهان بامیان : بیش از همه شاهان است از ماضی و مستقبل بیش از همه میران است از شیری و از شاری. منوچهری. || (اِ) یک قسمت از جهاز و کشتی. (ناظم الاطباء).(اِخ) از طوایف فارس و قبیله ای از اعراب بر عمانند همه ده نشین در حمیران و مضافات آن از ناحیهٔ شیب کوه لارستان منزل دارند. از زراعت دیمی و نخلستان معیشت کنند. زبان آنها عربیست. (یادداشت مؤلف). تیره ای از شعبهٔ جبارهٔ ایل عرب (از ایلات خمسهٔ فارس). (از جغرافیای سیاسی کیهان ص ۸۷).
کلمات همقافیه با «شیری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر