معنی شیرمردی
7 بازدید
[ مَ ] (حامص مرکب) صفت شیرمرد. شجاعت و دلیری. دلاوری و پهلوانی و مردانگی : که کس در جهان کودکی نارسید بدین شیرمردی و گردی ندید.فردوسی. هَمَت شیرمردی هم اورنگ و پند زمانه پناهی زمانه گزند.فردوسی. هَمَت شیرمردی هَمَت رای و بند که هرگز به جانت مبادا گزند.فردوسی. کنون شیرمردی بکار آیدت که با دشمنان کارزار آیدت.فردوسی. که این شیرمردی ز رنگ شب است مرا بازگشتی ز جنگ شب است.فردوسی. بدین شیرمردی و چندین خرد کمان مرا زیر پی بسپرد.فردوسی. شهر من شهر بزرگ است و زمینش نامدار مردمان شهر من در شیرمردی نامور.فرخی. با شیرمردیت سگ ابلیس صید کرد ای بیهنر بمیر که از گربه کمتری.سعدی. رضا به حکم قضا گر دهیم و گر ندهیم ازین کمند نشاید به شیرمردی رست. سعدی. گفتم به شیرمردی چشم از نظر بدوزم با تیر چشم خوبان تقوی سپر نباشد.سعدی. هر روبهی نیارد در راه عشق رفتن در راه عشق باید مردی و شیرمردی. سلمان ساوجی. رجوع به شیرمرد شود.
کلمات همقافیه با «شیرمردی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دی» برای سرودن شعر