معنی شیده
5 بازدید
[ دَ / دِ ] (اِ) بمعنی شید است در تمام معانی. (از برهان) (جهانگیری). رجوع به شید شود. || اسب. (ناظم الاطباء).[ دَ / دِ ] (ن مف) زده. محلوج. ندیف. فلخیده. فلخمیده. حلیج. مندوف. منفوش. حلاجی شده. واخیده. (یادداشت مؤلف): قطن ندیف؛ پنبهٔ شیده. (نصاب الصبیان).[ دَ ] (اِخ) پسر افراسیاب. کیخسرو پسر سیاوش که خواهرزادهٔ او بود روزی با وی کشتی گرفت و چنانش بر زمین زد که هلاک شد. (از فرهنگ فارسی معین). خال کیخسرو. (شاهنامهٔ فردوسی چ خاور ج ۳ ص ۲۲). پور افراسیاب که کیخسرو وی را کشت. (حبیب السیر چ تهران ص ۷۰). صاحب حبیب السیر نویسد: افراسیاب از کشته شدن پیران ویسه بدست گودرز اطلاع یافت پسر خود شیده را با سپاهی به جنگ خسرو به ایران فرستاد و شیده در صحرای خوارزم به کیخسرو بازخورد و کشته گشت. (از حبیب السیر چ خیام ج ۱ ص ۱۹۷): چنین گفت با شیده افراسیاب که چون سر برآرد سیاوش ز خواب. فردوسی. چو شیده بر و یال رستم بدید یکی باد سرد از جگر برکشید.فردوسی. غمی شد دل مرد دیهیم جوی به بیگانگان هیچ ننمود روی فرستاد و فرزند را پیش خواند بسی راز شایسته با او براند به شیده چنین گفت کای پرخرد سپاه تو تیمار تو کی خورد بدو شیده گفت ای خردمند شاه انوشه بزی تا بود تاج و گاه تو را فر و برز است و فرزانگی نژاد و دل و بخت و مردانگی. (شاهنامه چ بروخیم ج ۴ ص ۱۰۲۶). همان منزلست این جهان خراب که دیده ست ایوان افراسیاب کجا رای پیران لشکرکشش کجا شیده آن ترک خنجرکشش.حافظ. رجوع به مجمل التواریخ و القصص ص ۴۹ و ۹۰ و فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۶ شود.[ دَ ] (اِخ) گویند نام حکیمی بوده که بجهت بهرام هفت عمارت فرمود ساختند که به هفت منظر مشهور است و شهر آمل را به جایزه گرفت. (از برهان) (از رشیدی). بعضی گویند نام یکی از شاگردان سنمار است که بجهت بهرام گور خورنگه و سه دیر ساخت. (از برهان): در میان بود مردی آزاده مهترآیین و محتشم زاده شیده نامی بروشنی چون شید نقش پیرای هر سیاه و سپید... کرده سنمارش اوستاد نخست... در خورنق ز نغزکاریها داده با اوستاد یاریها.نظامی. چو بر این گفته رفت روزی چند شیده را خواند شاه شیدابند تا شود شاه شیده از بهرام شهربابک به شیده داد تمام. نظامی (هفت پیکر چ وحید ص ۱۴۱). شیده بر طالعی خجسته نهاد کرد گنبدسرای را بنیاد. نظامی.
کلمات همقافیه با «شیده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر