معنی شیبان

معنی شیبان

7 بازدید
(نف، ق) اسم فاعل از شیبیدن. (حاشیهٔ برهان چ معین). || آمیخته و برهم زده و درهم کرده. (برهان). درهم. (انجمن آرا) (آنندراج). || لرزان. (برهان) (انجمن آرا) (آنندراج). || لرزنده. || پریشان و آشفته، و شیبانیدن مصدر آن است، و بر آن قیاس شیبد و شیباند و شیبانید و شیبانیده و شیبم. (انجمن آرا) (آنندراج). - شیباندل؛ پریشان حال : چو از خنجر روز بگریخت شب همی رفت شیباندل و خشک لب.فردوسی.
[ شَ / شی ] (ع اِ) شیبان و ملحان، نام دو ماه زمستان است که در آن سردی زیاده باشد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). - یوم شیبان؛ روز سرد با ابر تنک بی باران. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب).
[ شَ ] (اِخ) نام قبیله ای است که میان عدن و مکلا سکنی دارند. (از معجم قبایل العرب).
[ شَ ] (اِخ) بطنی از بنی سلیم. (از معجم قبایل العرب).
[ شَ ] (اِخ) تیره ای از عبیدبن ثعلبةبن یربوع از عدنانیة. (از معجم قبایل العرب).
[ شَ ] (اِخ) محله ای است در بصره و موسوم به بنوشیبان. (از معجم البلدان).
[ شَ ] (اِخ) دهی از دهستان ترگور بخش سلوانای شهرستان ارومیه است و ۱۶۰ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۴).
[ شَ ] (اِخ) ابن احمدبن طولون. پنجمین از امرای بنی طولون، جلوس و عزل ۲۹۲ هـ . ق. انقراض سلسله در زمان او به دست خلفای عباسی صورت گرفت. (از فرهنگ فارسی معین).
[ شَ ] (اِخ) ابن ثابت بن قره. او راست کتاب الانواء. (از کشف الظنون).
[ شَ ] (اِخ) ابن ثعلبةبن عکابة. جدی جاهلی است، و نسل او بطنی از قبیلهٔ بکربن وائل از عدنانیه اند و از آنهاست ذهل و تیم و ثعلبة. (از اعلام زرکلی چ ۲ ج ۳ ص ۲۶۳).
[ شَ ] (اِخ) ابن ثعلبة. بطنی از بکربن وائل از عدنانیه است و از قبایل این بطن بنورقاش، آل عمروبن مربد، بنومازن بن شیبان هستند. (از معجم قبائل العرب).
[ شَ ] (اِخ) ابن جوجی بن چنگیز، خان مغول و مؤسس خاندان شیبان در قرن ششم هجری است. موقعی که «باتو» به مجارستان حمله برد (۱۱۴۰ م.) برادرش شیبان با او بود و چون از خود کفایت و لیاقت بروز داد، «باتو» نه تنها او را عنوان پادشاهی مجارستان -که فقط مقامی اسمی بود -داد بلکه مساکن عده ای از قبائل شمالی خانات «اردا» را هم به او واگذاشت. شیبان تابستانها را از حدود کوههای اورال به اطراف نهرهای «ایلک» و «ارقیز» و زمستانها را بحدود مجاری «سیر» و «چو» و «ساری سو» میرفت. پشت ششم او منگوتیمور با «ازبک» خان کل سیراُردو معاصر بود. و قبایل خاندان شیبان از آن تاریخ ببعد به ازبکان مشهور شده، این اسم بر روی ایشان ماند. (از فرهنگ فارسی معین).
[ شَ ] (اِخ) ابن ذهل بن ثعلبةبن عکابة. جدی جاهلی است از بکربن وائل و نسل او بسیارند. سمعانی گوید عدهٔ بسیاری از صحابه و تابعین و امراء و شجاعان و دانشمندان بدین قبیله منسوبند. قلقشندی نویسد تعداد این قبیله در صدر اسلام بسیار بوده و مسکن ایشان در ناحیهٔ مشرق نهر دجله از طرف موصل بوده است و الزبیدی گوید که احمدبن حنبل و محمدبن الحسن بدین قبیله منسوبند. (از اعلام زرکلی چ ۲ ج ۳): ز شیبان و غسّانیان ده هزار فرازآر گرد از در کارزار.فردوسی.
[ شَ ] (اِخ) ابن زکریا المعالج. معاصر ابوحنیفه و راوی حدیث از ثوری و ابوحنیفه و عبادبن کثیر. (از ذکر اخبار اصفهان ج ۱ ص ۳۴۳).
[ شَ ] (اِخ) ابن زهیربن شقیق... محدث است. رجوع به ابوالعوام شود.
[ شَ ] (اِخ) ابن سلمة السدوسی الحروری (۱۳۰۲ هـ . ق.). یکی از دلیران و سرکردگان حروریه است و شیبانیه [ که گروهی از نواصبند ] بدو نسبت دارند. وی اولین کسی بود که قائل به تشبیه بود [ شبیه بودن خدا بخلق و اینکه خداوند دارای شکل و اعضاء است ]. این شخص کمی قبل از قیام بنی العباس در مرو می زیسته است و علیه نصربن سیار [ والی خراسان از طرف مروان بن محمد ] قیام کرد و با دستیاری قبائل مضر و ربیعه و یمن که در خراسان مقیم بودند نصربن سیار را مدت سه سال در محاصره قرار داد و چون دعوت به بنی العباس آغاز گردید ابومسلم خراسانی او را دعوت به بیعت نمود اما شیبان نپذیرفت و ابومسلم را به بیعت از خود بخواند و در نتیجهٔ اختلاف میان آنها شیبان به سرخس رفت و مردم بسیاری از بکربن وائل گرد او جمع شدند و ابومسلم خراسانی با سپاهی بجنگ وی شتافت و شیبان در سرخس بقتل رسید. (از اعلام زرکلی چ ۲ ج ۳ ص ۲۶۲). رجوع به حروریه شود.
[ شَ ] (اِخ) ابن العاتک بن معاویة الاکرمین بن الحارث. جدی جاهلیست. نسل او بطنی از کنده، و حارث بن سعید کندی شیبانی که نزد پیامبر (ص) آمد از ایشانست. (از اعلام زرکلی ج ۳ ص ۲۶۳ چ ۲).
[ شَ ] (اِخ) ابن عبدالرحمن التمیم (متوفی ۱۶۴ هـ . ق.) مؤدب، از رجال حدیث و عربیت، در بصره بدنیا آمد و در کوفه سکنی گزید و در بغداد درگذشت. او راست «کتاب» در حدیث. (از اعلام زرکلی چ ۲ ج ۳ ص ۲۶۳).
[ شَ ] (اِخ) ابن عبدالرحمن نحوی. رجوع به ابومعاویه شود.
[ شَ ] (اِخ) ابن عبدالعزیز الیشکری الحروری (متوفی ۱۳۴ هـ . ق. / ۷۵۱ م.). از سران و دلیران حروریه که بسال ۱۲۸ هـ . ق. به امارت بر حروریه رسید و در کفرتوثا (از اعمال ماردین) با چهل هزار تن به جنگ با مروان بن محمد قیام نمود و از آنجا به موصل رفت و مردم آن دیار بدو پیوستند و مروان بن محمد به تعقیب او پرداخت و با او جنگ کرده درنتیجه حروریه به بصره عقب نشینی کردند و سرانجام شیبان در عمان بقتل رسید. (از اعلام زرکلی چ ۲ ج ۳ ص ۲۶۳). رجوع به حروریه و تاریخ سیستان ص ۱۳۳ و ۳۱۴ و مجمل التواریخ و القصص ص ۲۶۶ و فهرست اعلام حبیب السیر شود.
[ شَ ] (اِخ) ابن علی. مولانا جامی در نفحات الانس نویسد: وی از متقدمان مشایخ مصر است. مستجاب الدعوه است و بسیار کس از مشایخ مرید وی بودند. و در علم طریقت وی را سخنان نیکوست. یکی از مریدان پیش وی آمد و دستوری خواست که بحج رود بتجرید، گفت: اول دل خود را مجرد کن از سهو و غفلت و نفس خود را از هوی و زبان خود را از لغو، گفت: اینک تجرید حاصل آمد، خواه دنیا دار خواه مدار. (نفحات الانس چ مهدی توحیدی پور ص ۱۶۰).
[ شَ ] (اِخ) ابن عوف، از بنی زهیربن ابین بن الهمیع. جدی است جاهلی حمیری و ذواصبع بن مالک از نسل او باشد. (از اعلام زرکلی چ ۲ ج ۳ ص ۲۶۳).
[ شَ ] (اِخ) ابن فروخ. رجوع به ابومحمد شیبان شود.
[ شَ ] (اِخ) ابن محارب بن فهربن مالک. جدی است جاهلی، نسل او بطنی از کنانه اند، و عدهٔ بسیاری بدو نسبت دارند از جمله ضحاک بن قیس و حبیب بن مسلمة. (از اعلام زرکلی چ ۲ ج ۳ ص ۲۶۲).
[ شَ ] (اِخ) ابن معرب. بطنی از زهیربن ابین از قحطانیه است. (از معجم قبایل العرب).
[ شَ ] (اِخ) ابویحیی. رجوع به ابویحیی شیبان شود.
[ شَ ] (اِخ) ابونصربن هلال شیبان. جد ابراهیم بن رزمان که او مقدم باقیماندهٔ قبیلهٔ رامانیان بوده است و رامانیان از قبیلهٔ فضلویه بودند و آنان را شبانکارگان نیز میگفتند. (از فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۶۶).

کلمات هم‌قافیه با «شیبان»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «بان» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید