معنی شیان
7 بازدید
[ شیا / شَ ] (اِ) جزا و پاداش و مکافات نیکی و بدی هر دو باشد. (برهان) (ناظم الاطباء) (انجمن آرا) (آنندراج). جزا و مکافات. (فرهنگ اسدی) (اوبهی) (از جهانگیری) (صحاح الفرس): بر او تازه شد کینهٔ سالیان بکردند از هرچه کرد او شیان. ابوشکور بلخی. بر او تازه شد کینهٔ مردمان بکردندش از هرچه کرد او شیان.فردوسی . شاها هر آنکه اینجا تخم امل بکاشت آنجا ز کردگار بیابد همی شیان.عنصری. - شیان دادن؛ مکافات و پاداش دادن : ترا گر شیانی ندادم نگارا شیان من اکنون بگیر این شیانی.زینبی.(اِ) خون سیاوشان. (منتهی الارب). نام دارویی که آنرا خون سیاوشان و بعربی دم الاخوین خوانند. (از برهان) (از ناظم الاطباء). دم الاخوین. (بحر الجواهر). صمغ سقطری. خون سیاوشان، و عامهٔ اندلس نام شیان را به حی العالم کبیر دهند. دم التنین. دم الثعبان. ایدع. (یادداشت مؤلف). درختی است از تیرهٔ سوسنی ها که مخصوص نواحی زنگبار و بمبئی و دیگر نواحی گرم هندوستان و هندوچین است. از این درخت صمغ قرمزرنگ به دست می آورند که دارای اثر قابض و مقوی است و جهت تهیهٔ خمیردندانهای طبی و مشمع طبی و رنگ کردن ورنی ها بکار میرود. صمغ قرمز این درخت را خون سیاوشان نیز خوانند و آنرا بنام درخت خون سیاوشان نیز نامند. دراسنا. شیانه. شیان مغربی. خونشاوشان. خون سیاوش مغربی. دم الاخوین. دم الثعبان. قاظر. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به مفردات ابن البیطار ج ۳ ص ۷۵ شود.[ شَ یْ یا ] (ع ص) مرد دوربین و دورنگاه. (منتهی الارب). رجوع به شیّئان شود.(اِخ) ایل کرد از طوایف پشتکوه. (جغرافیای سیاسی کیهان ص ۶۹).(اِخ) تیره ای از کلهر. (جغرافیای سیاسی کیهان ص ۶۱).(اِخ) از قرای بلوک شمیران در مشرق درهٔ دارآباد. (یادداشت مؤلف).(اِخ) از قرای بخاراست. (از معجم البلدان). قریه ای است در چهارفرسخی بخارا. (انساب سمعانی).(اِخ) نام رستاقی است به بُست که عمروبن لیث پس از بهلاکت رسیدن پدر بدانجا رفت. (از معجم البلدان).(اِخ) دهی از دهستان ژاوه رود بخش حومهٔ شهرستان سنندج است و مسکن قبیلهٔ کلهر و شیانی. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۵) (از جغرافیای غرب ایران ص ۱۵۷).
کلمات همقافیه با «شیان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر