معنی شکنی
6 بازدید
[ شِ کَ ] (حامص) شکستگی. (ناظم الاطباء). حاصل مصدر از ریشهٔ شکستن (شکن) اما همیشه به صورت ترکیب آید: دل شکنی، بت شکنی، کارشکنی، حق شکنی و غیره. (از یادداشت مؤلف). - حق شکنی؛ حق کسی را پایمال کردن. (یادداشت مؤلف). - کارشکنی کردن کسی را؛ ایجاد اشکالات و موانع در سر راه کار و پیشرفت او. || هزیمت. فرار. شکست. (ناظم الاطباء).[ شِ ] (ص نسبی) منسوب به شکن. (فرهنگ لغات ولف): شمیران شکنی سرافراز دهر پراکنده بر نیزه و تیغ زهر.فردوسی.[ شِ کِ ] (ص نسبی) منسوب و متعلق به ولایت شکن. (ناظم الاطباء).[ ] (اِخ) نام یکی از پهلوانان توران : سپه دید [ رستم ] چندان که دریای روم از ایشان نمودی چو یک مهره موم کشانی و شکنی و دری سپاه دگرگونه جوشن دگرگون کلاه.فردوسی.
کلمات همقافیه با «شکنی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نی» برای سرودن شعر