معنی شکنجیدن
7 بازدید
[ شِ / شُ کُ دَ ] (مص) گرفتن عضوی باشد به سر ناخن. (آنندراج) (غیاث). قرز. نشگون گرفتن. وشگون گرفتن. (یادداشت مؤلف): قرض؛ شکنجیدن به انگشتان. قرص؛ شکنجیدن به دو انگشت. لمص؛ شکنجیدن به دو انگشت کسی را. مرز؛ نرم شکنجیدن به انگشت. (منتهی الارب): می شکنجد حور دستش می کشد کور حیران کز چه دردم می کند.مولوی.[ شِ کَ دَ ] (مص) در کیستار نهادن و در قید نهادن. || به تعذیب درآوردن. در رنج نهادن. (ناظم الاطباء): رخسار ترا ناخن این چرخ شکنجید تو چند لب و زلفک بت روی شکنجی. ناصرخسرو. - برشکنجیدن؛ رنج دادن : ز آز و فزونی برنجی همی روان را چرا برشکنجی همی.فردوسی. || جلد کردن کتاب. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «شکنجیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر