معنی شکایت بردن
7 بازدید
[ شِ یَ بُ دَ ] (مص مرکب) گله کردن. شکوه نمودن. اظهار درد و شکایت کردن. (از یادداشت مؤلف): از دشمنان برند شکایت بدوستان چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟ سعدی. چه دشمنی که نکردی چنانکه خوی تو باشد به دوستی که شکایت به هیچ دوست نبردم. سعدی. سعدی ز دست دوست شکایت کجا برم هم صبر بر حبیب چو صبر از حبیب نیست. سعدی. پسر از بی طاقتی شکایت پیش پدر برد. (گلستان). از دشمنان برند شکایت به نزد دوست چون دوست دشمن است شکایت کجا برم؟ اظهری (از امثال و حکم).
کلمات همقافیه با «شکایت بردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر