معنی شکان
5 بازدید
[ شِ ] (اِ) شکاف و رخنه. || زلف و کاکل. || صورتی از شکن است. چین و شکنج و پیچ و گره و عقد و تاب. || (ص) دارای شکنج. || (ن مف) شکسته شده. || حلقه شده. (ناظم الاطباء).[ شِ ] (اِخ) نام قریه ای نزدیک بخارا، و از آنجاست ابواسحاق ابراهیم بن مسلم شکانی فقیه. (یادداشت مؤلف). و رجوع به انساب سمعانی شود.
کلمات همقافیه با «شکان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر