معنی شکاف
7 بازدید
[ شِ / شَ ] (اِ) چاک و رخنه و شق و ترک و درز و شکافتگی و گسستگی و دریدگی. (از ناظم الاطباء). رخنه و چاک. (برهان). خرّ. عَقّ. فُجّة. (منتهی الارب). فرجه. چاک. صدع. کاف. دریدگی. فرجه در دیوار و امثال آن. فتق. فلق. ترک. تراک. کفتگی. کافتیدگی. ترکیدگی. غاچ. شکافتگی. شَقّ. شِقّ. خرق. درز: از شکاف در؛ از درز در. (یادداشت مؤلف): تا آنکه حق بایستد بر جای خود و بسته شود شکافها. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۱۲). از آن جانب که بریده بود انثیین او [ بوزینه ] در شکاف چوب آویخته شد. (کلیله و دمنه). فلک شکافد حکمش چنانکه دست نبی شکاف ماه دوهفت آشکار میسازد.خاقانی. روضهٔ آتشین بلارک توست با وجودی شکاف ناوک توست.خاقانی. - شکاف افتادن؛ رخنه پدید آمدن. دریده شدن. پاره شدن : در لحاف فلک افتاده شکاف پنبه می بارد از این کهنه لحاف.؟ - شکاف خوردن؛ ترک خوردن. ترک برداشتن. ترکیدن. کفیدن. (یادداشت مؤلف). - شکاف دادن؛ شکافتن. کافتن. دریدن و پاره کردن. ترکاندن. (یادداشت مؤلف). - شکاف قلم؛ شق. فاق. فرق. جلفة. فتحه. (از یادداشت مؤلف). - امثال: هرچه در قرآن کاف است در قبای او شکاف است. || رخنه و چاک کوه. || غار و مغاره. (از ناظم الاطباء). - شکاف کوه؛ سلع [ سَ / سِ ] . (منتهی الارب). فالق. لَهِب. لِهب. قُعبة. شقب [ شَ / شِ ]. شعب [ شَ / شِ ] . (منتهی الارب): مغارة؛ شکاف در کوه. کهف. غار. (دهار). || کلافهٔ ابریشم. (از ناظم الاطباء). ابریشم کلافه کرده را نیز گویند. (برهان) (از لغت فرس اسدی) (انجمن آرا) (فرهنگ جهانگیری): شکوفه همچو شکاف است و میغ دیباباف مه و خور است همانا به باغ در صراف. ابوالمؤید بلخی (از اسدی). || تفرقه: برای ایجاد شکاف در بین دولتها میکوشد» (فرهنگ فارسی معین). || کنایه از سوراخ فرج یا دُبُر. (یادداشت مؤلف): برافشاندم خدوآلود چله در شکاف او چو پستان مادر اندر کام بچهٔ خرد در چله. عسجدی. || گنجه. (فرهنگ فارسی معین). اشکاف. گنجه. (یادداشت مؤلف). رجوع به اشکاف شود. || (نف مرخم) شکافنده و رخنه کننده و جداکننده، و همیشه بطور ترکیب استعمال میشود، مانند: سینه شکاف؛ چیزی که سینه را می درد و چاک میزند. ناچخ تیز عمرشکاف؛ یعنی تبرزین تیزی که رشتهٔ زندگانی می درد. (از ناظم الاطباء). در ترکیب بمعنی شکافنده آید، چون: خاراشکاف. کوه شکاف. گورشکاف. (فرهنگ فارسی معین). شکافنده. (انجمن آرا) (از برهان). به معنی نعت فاعلی در ترکیب، چون: دل شکاف. موشکاف. کوه شکاف. سندان شکاف. (یادداشت مؤلف). - آهن شکاف؛ که آهن را بشکافد و سوراخ کند: سپاهی بهم کرد چون کوه قاف همه سنگ فرسای و آهن شکاف.نظامی. - پهلوشکاف؛ که پهلوی کسی یا حیوانی را بدرد: به مقراضهٔ تیر پهلوشکاف بسی آهو افکند با نافه ناف.نظامی. چو فردا علم برکشد بر مصاف خورد شربت تیغ پهلوشکاف.نظامی. - خاراشکاف؛ که سنگ سخت خارا را بشکند و پاره کند: ز خاریدن کوس خاراشکاف.نظامی. - خفتان شکاف؛ که زره را بدرد: سنان سر خشت خفتان شکاف برون رفت از فلکهٔ پشت و ناف.نظامی. - دل شکاف؛ شکافندهٔ دل. که دل را بدرد: بزد هر دو را نیزهٔ دل شکاف بدرّیدشان از گلو تا به ناف. اسدی (از جهانگیری). - زَهره شکاف؛ که زهرهٔ کسان را بشکافد و بدرد: ز بس بانگ شیپور زهره شکاف بدرّید زهره بپیچید ناف.نظامی. - گردون شکاف؛ که آسمان را بدرد و بشکافد: غریویدن کوس گردون شکاف.نظامی. - مغفرشکاف؛ که زره و کلاه خود را بدرد: که کشورگشایان مغفرشکاف...(بوستان).
کلمات همقافیه با «شکاف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اف» برای سرودن شعر