معنی شوکت
10 بازدید
[ شَ کَ ] (اِخ) محمدابراهیم. گویند با کبر سن به ارتکاب جمیع مناهی مایل بود چنانکه در مرتبهٔ دوم که به هند رفت و با پسری ارادهٔ صحبت داشت در دست او کشته شد. (آتشکدهٔ آذر ص ۱۸۴).[ شَ / شُو کَ ] (از ع، اِ) شوکة. قوت. (غیاث اللغات). شدت بأس. شدت هیبت. (یادداشت مؤلف). هیبت. (غیاث اللغات). قدرت و قوت. (ناظم الاطباء): قباد شوکت دفع عرب نداشت با ایشان صلح کرد. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۸۵). شوکت شاهی سبک سنگ است در میزان عدل. صائب. || جاه و جلالت و هیبت و فر و وقار و عظمت و حشمت و بزرگواری و جلال و نخوت و تکبر. (ناظم الاطباء): اگر شغل او بزودی گرفته نیاید کار دراز گردد که هر روز شوکت و عزت وی زیاده است. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۱۱). به هیبت و شوکت ایشان آبادانی جهان و تألف اهواء متعلق باشد. (کلیله و دمنه). قوت و شوکت من زیاد است. (کلیله و دمنه). سلطان از آنجا که شوکت سلطنت است برنجید و بهم برآمد. (گلستان). درویشی را شنیدم... به عز قناعت چنانکه ملوک و اغنیا را در چشم همت او شوکت و هیبت نمانده. (گلستان).
کلمات همقافیه با «شوکت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کت» برای سرودن شعر