معنی واژه شور افکندن
7 بازدید
[ اَ کَ دَ ] (مص مرکب) شور فکندن. آشوفتن. ولوله انداختن. آشوب و فتنه برپا کردن. || هیجان و نشاط ایجاد کردن : ملک را گوی در چوگان فکندند شگرفان شور در میدان فکندند.نظامی. ترش بنشین و تندی کن که ما را تلخ ننماید چه میگویی چنین شیرین که شوری در من افکندی. سعدی. || غوغا برپا کردن. آشفتگی پیدا آوردن. ولوله انداختن : سیاوش همیدون به نخجیر گور همی تاخت و افکند بر دشت شور. فردوسی. در میانشان فتنه و شور افکنم کاهنان خیره شوند اندر فنم.مولوی. تا به گفتار درآمد دهن شیرینت بیم آن است که شوری به جهان درفکنم. سعدی. آستین بر روی و نقشی در میان افکنده ای خویشتن پنهان و شوری در جهان افکنده ای. سعدی.