معنی شوریدن

معنی شوریدن

6 بازدید
[ دَ ] (مص) شستن. شوئیدن. (فرهنگ فارسی معین): پس زن اسماعیل گفت که اگر فرونمی آیی همچنین سر فرودآور تا گرد و خاک از سر و رویت پاک کنم و بشورم. (ترجمهٔ تفسیر طبری). و رگها را از خلطهای بد بشورد. (راحةالصدور راوندی). در تابستان برسد و بر روی آن مانند گلی باشد اندکی، چنانکه برسد او را بشورند تا آن گل از آن [ خرمای هندی ] برود. (فلاحت نامه).
[ دَ ] (مص) برهم زدن و درآمیختن چیزی یا چیزهایی به یکدیگر با آلتی یا با دست یا به یک انگشت. بیامیختن با کفچه و انگشت و مانند آن. (یادداشت مؤلف): وز سرانگشت نگارینش گوئی که مگر غالیه دارد شوریده با شورهٔ سیم.معروفی . سه درم سنگ تخم خرفه بکوبند و به سرکه اندر شورند و بخورند اندر حال تشنگی فرونشاند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). الخوض؛ شراب شوریدن. (تاج المصادر بیهقی). مِجْدَح؛ آنچه بدان پِسْت درشورند. (السامی فی الاسامی). || کندن و زیر و رو کردن. زیر و زبر کردن : پس از آن به گور آیند منکر و نکیر، آواز ایشان چون رعد، اعضاء ایشان چون برق، مویها در زمین می کشند و به دندانها خاک گور میشورند و ترا فروگیرند. (کیمیای سعادت). - شوریدن زمین؛ شیار کردن. زیر و رو کردن و شخم زدن. (یادداشت مؤلف): کودکی دیدم که گاو میراند و زمین همی شورید و پیری با کناری ارزن تخم می پاشید. (اسرارالتوحید ص ۲۹). مردی را دید که موضع می شورید. (اسرارالتوحید ص ۱۴۶). الرضم؛ شوریدن زمین از بهر کشت. کَراب؛ زمین شوریدن. (تاج المصادر بیهقی). - شوریدن کسی را؛ از جای برکردن به نیت تجسس. از جای برانگیختن به قصد تفحص : گفتند زاویه ها بجوئیم و همگنان را بشوریم و طلب کنیم و بنگریم تا که دارد. (اسرارالتوحید ص ۱۹۸). || شورش و انقلاب کردن. (یادداشت مؤلف). اختلال برپا کردن. بی نظمی کردن. طغیان کردن. ثورة. شورش کردن بر... (یادداشت مؤلف): پس ایرانیان از بدکرداری هرمزد ستوه شدند و بشوریدند. (مجمل التواریخ والقصص). چون او را دفن کردند لشکر بشوریدند. (تاریخ بخارای نرشخی ص ۱۱۵). پیش از آنکه این خبر آنجا رسد و رعیت بشورند. (تاریخ بخارای نرشخی ص ۱۰۱). یکی از مردمان بنی تمیم بی ادبی کرد. ابراهیم فرمان داد تا گردن او بزنند. بنوتمیم بشوریدند و یزید بسطام که صاحب شرط بود کشته گشت و شهر همه بشوریدند. (راحةالصدور راوندی). ابراهیم فرمود تا سر او را بر دار کردند و مردمان بشوریدند که او مردی بزرگ بود و اصیل. (راحةالصدور راوندی). - درشوریدن؛ طغیان کردن. عصیان و نافرمانی کردن : برفتند و با غلامان گفتند جمله درشوریدند و بانگ برآوردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۵۹). چون اریارق را ببستند و غلامان و حاجبش با حاشیتش درشوریدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۲۷). - شوریدن بر کسی؛ طاغی شدن بر او. طغیان کردن بر او، چنانکه سپاهیان بر سرداری. (یادداشت مؤلف): چون حال بر این جمله بود از شومی این طریقت بد جهان بر قباد بشورید. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۸۵). سپاه بر وی بشورید. (مجمل التواریخ). محتسب... بایستاد و گفت هان محمود عشق را با فسق میامیز و حق را با باطل ممزوج مکن که بدین سبب ولایت عشق بر تو بشورد و چون پدر خویش از بهشت عشق بیرون افتی. (چهارمقاله). || تندی کردن. آشفتن. ستیزیدن. متغیر شدن. (یادداشت مؤلف): بشورید با گیو و گودرز و شاه ز بهر فریبرز و تخت و کلاه.فردوسی. اگر ما بشوریم بر بیگناه پسندد کجا داور هور و ماه.فردوسی. ولیک از پی حشمت و نام زن بشورید بر یوسف پاک تن. شمسی (یوسف و زلیخا). خبر یافت دانای روشن روان بر او بر بشورید و گفت ای جوان.سعدی. - درشوریدن؛ خشمگین شدن. برآشفتن : گفتم بروم و از وی راه پرسم، رفتم پرسیدم. گفت مرا گرسنه است. پاره ای نان داشتم و بدو میدادم. او درشورید گفت ای احمد تو که به خانهٔ خدای روی به روزی رسانیدن از خدای راضی نباشی لاجرم راه گم کنی. (تذکرةالاولیاء عطار). || ستیزه کردن. پیکار کردن. درافتادن : شنیدم که دشمن بود چون بلور چو گاه شکستن نیابی مشور.ابوشکور بلخی. بدو گفت موبد که با این سپاه سزد گر بشوریم با ساوه شاه.فردوسی. اگر ما نشوریم بهتر بود کزین شورش آشوب کشور بود.فردوسی. شه از بیم بر چشم شد تیره هور بدل گفت با این که شورد بزور.اسدی. که چاره بسی جای بهتر ز زور بزور آنکه بیش از تو با وی مشور.اسدی. گیتیت بر مثال یکی بدخو اژدهاست پرهیز دار و با دم این اژدها مشور. ناصرخسرو. آنکو چو من از مشغله و رنج حذر کرد با شاخ جهان بیهده شورید نیارست. ناصرخسرو. مار خفته است این جهان زو بگذر و با او مشور تا نیازارد ترا این مار چون بیدار نیست. ناصرخسرو. || شورانیدن. به انقلاب و فتنه برانگیختن. (از یادداشت مؤلف). به شورش واداشتن. آشفته کردن : در نامه نوشت [ پرویز ] که من سوی تو به زینهار آمده ام از سرهنگی نام وی بهرام چوبین که او سپاه را بر من شورید و تباه کرد و ملک از من بگرفت. (ترجمهٔ طبری بلعمی). در این وقت استاسیس از سجستان خروج کرد و خراسان بشورید و منصور باز مهدی را به خراسان فرستاد.... تا با استاسیس حربها کرد. (مجمل التواریخ). || آشفته شدن. منقلب شدن. نابسامانی یافتن. به هیجان آمدن : در بیداری و هشیاری چنو نیست، بدین آسانی او را بر نتوان انداخت و عالمی بشورد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۲۰). نریمان بخندید و گفت از گزاف چه شوری هنر باید اینجا نه لاف.اسدی. - شوریدن اندرون؛ بهم برآمدن حال. منقلب شدن. متأثر گشتن : بگفت اندرونم بشورید سخت بر احوال این پیر شوریده بخت.سعدی. و رجوع به شوریده بخت شود. - شوریدن بخت؛ برگشتن اقبال. ادبار. تیرگی بخت. برگشتن طالع : بگفتند هرکس که شورید بخت به پیش اندر آمد کنون کار سخت.فردوسی. چنان تنگ آید از شوریدن بخت که بر باید گرفتش زین جهان رخت.نظامی. - شوریدن چشم؛ بهم خوردن آن یعنی بیمار شدن چشم. درد گرفتن و سرخی پدید آوردن آن. (یادداشت مؤلف): چشم حورا چون شود شوریده رضوان در بهشت خاک پایش توتیای دیدهٔ حورا کند. منوچهری. - شوریدن حال؛ برهم خوردن اوضاع. نابسامان شدن زندگی. منقلب و زیر و رو شدن روزگار. پریشان شدن احوال : به ایام دارا بشورید حال برون شد ز دنیا جهان دیده زال. (بهمن نامهٔ ایرانشاه بن ابی الخیر از مجمل التواریخ). - || دگرگونه شدن حال کسی. مضطرب و پریشان شدن کسی : ز هولم در آن جای تاریک و تنگ بشورید حال و بگردید رنگ.سعدی. - شوریدن خواب؛ سراسیمه از خواب برآمدن. بیدار شدن از خواب با آشفتگی : آن زمان کآنجا رسی آهسته باش و نرمگوی تا نشورد خواب خوش بر نرگس جادوی او. شرف شفروه. - شوریدن خون؛ غلیان دم. (یادداشت مؤلف): البیغ؛ شوریدن خون. (تاج المصادر بیهقی). - شوریدن دل؛ دل بهم خوردن. شوریدن منش. تهوع: فرث؛ شوریدن دل زن باردار. غثیان؛ شوریدن دل. (منتهی الارب). - || نگران و مضطرب شدن دل: بَعْثَرة، تَبَعْثُر؛ شوریدن دل. تَجَیُّش؛ شوریدن دل. تَمَقْحُس؛ شوریدن دل. تَمَقُّس؛ شوریدن دل. جَیْش، جَیَشان، جُیوش؛ شوریدن دل و برآمدن از اندوه یا از بیم. غَنَث؛ شوریدن دل. قَلْس؛ شوریدن دل. مَقَس؛ شوریدن دل. (منتهی الارب). - || متنفر شدن. بیزار گشتن : بشوریدم دل از شوریده گیتی بگردیدم سر از گردنده اختر.ناصرخسرو. - شوریدن عقل؛ مختل شدن خرد. مضطرب و پریشان شدن عقل: خِلاط؛ شوریدن عقل. (منتهی الارب). - شوریدن کار کسی؛ شوراندن و آشفته کردن کار وی : دردی به خوشاب کس نشستم شوریدن کار کس نجستم.نظامی. - || آشفته شدن کار او: نصر سیار شعری بگفت و به مروان بن محمد فرستاد و او را آگاه کرد اندر آن شعر از بیرون آمدن کرمانی و او را بستود به هشیاری و بزرگواری و نصیحت کرد او را به نگاه داشتن مملکت و از او مدد خواست. چون مروان شعر او [ نصر سیار ] بخواند غمگین شد سخت و دانست که کارش بشورید، پس مروان سپاه بکشید و از شام به حران برآمد. (ترجمهٔ طبری بلعمی). - شوریدن هش؛ تباه کردن هوش. آشفته کردن هوش. مختل کردن حواس : که ای بندگان خداوندکش مشورید هر جای بیهوده هش.فردوسی. و رجوع به شوریده هش شود. || به تموج درآمدن. متلاطم شدن : غازی خواسته بود که باز از آب گذر کند تا از این لشکر ایمن گردد ممکن نگشت که باد خاسته بود و جیحون بشوریده چنانکه کشتی خود کار نکرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۳۳). || در شاهد زیر بمعنی آمیزش و هم خوابگی کردن آمده است : یکی مرد زاهد... روزی دو آهو را دید که با هم جفت گشتند. زاهد را شهوت غلبه کرد، اندیشید که اگر کام دل براند رسوا گردد، پس دعا کرد تا خدای تعالی او را آهو گرداند و جفت گیرد و باز مردم شود تا رازش پوشیده ماند و همچنین ببود، زاهد آهو گشت و یکی آهو ماده به چنگ آورد به شب اندر و با وی همی شورید. قضا را [ خان ] در آن ساعت آنجا رسید، تاریک بر بانگ آهو... تیری بینداخت و در آن وقت زاهد برنشسته بود، تیر بر شکمش رسید و بیفتاد. (مجمل التواریخ). || ناله و آه و فغان کردن. جار و جنجال کردن. داد و فریاد کردن. (یادداشت مؤلف): چو لیباز راحیل اینها [ خبر مردن خواهر ] شنید بشورید و جامه به تن بردرید. شمسی (یوسف و زلیخا). || تقلا کردن. دست و پا زدن. کوشیدن : به دامم نیامد بسان تو گور ز چنگم رهایی نیابی مشور. فردوسی (از اوبهی). بهر کار در زور کردن مشور که چاره بسی جای بهتر ز زور.اسدی. || بکار بردن سلاح. ورزیدن جنگ افزار. سلحشور بمعنی جنگجو از همین شوریدن آمده است. (یادداشت مؤلف): و مردان مرد حربی باشند و حرب و شوریدن سلاح عادت کرده باشند. (راحةالصدور راوندی).

کلمات هم‌قافیه با «شوریدن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید