معنی شوراندن
6 بازدید
[ دَ ] (مص) شورانیدن. مضطرب کردن. پریشان کردن. (غیاث). مشوش کردن. آشفته کردن : مشوران به خودکامی ایام را قلم درکش اندیشهٔ خام را.نظامی. پیر عمر گوید چون خلوتی خواست کرد برای عبادتی یا فکری در خانه شدی و سوراخها محکم کردی گفتی ترسم که آوازی یا بانگی مرا بشوراند و آن خود بهانه بودی. (تذکرةالاولیاء عطار). - شوراندن خاطر؛ مضطرب کردن خاطر. پریشان کردن خاطر: هزار نوبت اگر خاطرم بشورانی از این طرف که منم همچنان صفایی هست. سعدی. - شوراندن خرد یا هوش؛ مشوش کردن عقل یا هوش. پریشان کردن هوش یا خرد: به کین گرانمایگان شان بکش مشوران بر این کار بیهوده هش.فردوسی. || برآغالیدن. تحریک کردن. به آشوب و انقلاب برانگیختن : بیایی و رسوا کنی دوده را بشورانی این کین آسوده را.فردوسی. غرض تو آن بود که ملک بر من بشورانی و خاص و عام را بر من بیرون آری. (تاریخ بیهقی). از هر کشوری بخوانم و به دفع ایشان برنشسته ایران و توران بر برادران بشورانم. (رشیدی). که لشکر خراسان، زنبورخانه شورانده اند و خود رفته اند. (تاریخ سلاجقهٔ کرمان محمدبن ابراهیم). || بیدار کردن. برانگیختن. - شوراندن خواب کسی؛ بیدار کردن وی : راه آه سحر از شوق نمی یارم داد تا نباید که بشوراند خواب سحرت.سعدی.
کلمات همقافیه با «شوراندن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر