معنی شوخچشم
7 بازدید
[ چَ / چِ ] (ص مرکب) گستاخ و بی ادب. (ناظم الاطباء). بیشرم. بی آزرم : غمی گشت و بگذاشت دریا بخشم به فرزند گفت ای بد شوخ چشم.فردوسی. اگر سرد گویم بر این شوخ چشم بجوشد دلش گرم گردد ز خشم.فردوسی. من این دو لفظ مثل سازم از کلام عوام به وقت آنکه ز هر شوخ چشمم آید خشم. خاقانی. امروز شوخ چشمان آسوده خاطرند من شوخ چشم نیستم ای کاش هستمی. خاقانی. و سپهر شوخ چشم غدار چشم زخمی رسانید. (سندبادنامه چ استانبول ص ۲۴۵). بسکه بودم چون گل نرگس دوروی و شوخ چشم باز یکچندی زبان در کام چون سوسن کشم. سعدی. که ای شوخ چشم آخرت چند بار بگفتم که دستم ز دامن مدار.سعدی. طزع؛ شوخ چشم شدن. طسع؛ شوخ چشم شدن. (منتهی الارب). || زیبا. عشوه گر: بخندد بگوید که ای شوخ چشم ز عشق تو گریم نه از درد و خشم.فردوسی. از که آمختی نهادن شعرها ای شوخ چشم گر به رستهٔ عاشقان هرگز نبودی آشنا. عسجدی. و گل سرخ روی سبزقبا شوخ چشم رعنا... مجاورت خار موجب ننگ و عار نمیشمرد. (سندبادنامه ص ۱۸۴). شوخ چشم از سر بهانه نرفت تیر بر چشمهٔ نشانه نرفت.نظامی. پسری شوخ چشم و کشتی گیر شوخ چشمی که بگسلد زنجیر.سعدی. ساقیان سیم ساق و شاهدان شوخ چشم عاشقان خوش نفس جان پروران خوش نشین. ؟ (از ترجمهٔ محاسن اصفهان ص ۳۲). || گستاخ. جسور. بی باک. ماجن. (منتهی الارب): دیدم همه طپان و بی آرام و شوخ چشم او باز آرمیده و پرشرم و کش خرام.سوزنی. کو دشمن شوخ چشم بی باک تا عیب مرا به من نماید.سعدی.
کلمات همقافیه با «شوخچشم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شم» برای سرودن شعر