معنی شوا
7 بازدید
[ شَ ] (ص) کر را گویند یعنی کسی که گوش او نشنود و به عربی اصم خوانند. (برهان) (انجمن آرا) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). ظاهراً دگرگون شدهٔ ناشنواست.[ شَ ] (نف) شونده. (ناظم الاطباء).[ شِ ] (اِ) سختی و گندگی و پینهٔ پوست دست و اعضاء را گویند که به سبب کار کردن بهم رسیده باشد. (برهان). پینه که در دست و پا پیدا شود بواسطهٔ کارهای سخت و تردد بسیار. (رشیدی) (جهانگیری) (انجمن آرا) (آنندراج). سختی پوست دست و پا بسبب بسیار کار کردن. (غیاث اللغات). || آبلهٔ دست و پا که آن هم به سبب راه رفتن و کار کردن بهم رسد. (برهان) (از ناظم الاطباء). || چرکی که به سبب کار کردن بر اندام نشیند. (برهان) (شرفنامه). چرکی که در اندام و سایر بدن نشیند. (ناظم الاطباء). || دالان و دهلیز خرد و کوچک. (برهان). دالان و دهلیز خرد. (ناظم الاطباء). || شبت و آن رستنیی باشد مشهور به شویت که در ماست و در طعام نیز کنند. (برهان). سبزی شبت. (از انجمن آرا). شبت و شوید. (ناظم الاطباء). رجوع به شِوِد و شِبِت شود.[ شِ ] (از ع، اِ) بمعنی بریان باشد مطلقاً اعم از گوسفند و مرغ و ماهی و غیره. (برهان). بریان. (دهار). گوشت بریان : مایدهٔ عقل است بی نان و شوا نور عقل است ای پسر جان را غذا.مولوی. و رجوع به شواء شود.[ شَ ] (اِخ) جایگاهی است در مکه در پهلوی شعب الصفی و موسوم است به نزاعةالشوا. || نام قریه ای است از قرای صغد (سغد) نزدیک اشتیخن و عده ای بدان منسوبند. (از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «شوا»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وا» برای سرودن شعر