معنی شهید
142 بازدید
[ شَ ] (ع ص، اِ) کشته در راه خدا. (ترجمان البلاغه) (دهار) (مهذب الاسماء). کشته شده در راه خدا. آنکه به شهادت دست یافته بود در راه خدا. کشته شده بی قصاص و دیت. (یادداشت مؤلف). کشته شده در راه خدای بدان جهت که ملائک رحمت او را حاضر شوند یا آنکه اللََّه تعالی و فرشتگان او شاهدند ازبرای او ببهشت یا آنکه او از جملهٔ آن کسانی است که شاهدی از آنها طلب کرده خواهد شد در روز قیامت بر امتهای گذشته، یا آنکه افتاده است بر شاهدة، یعنی زمین یا آنکه زنده و حاضر است نزد پروردگار خدای را. ج، شهداء. (از منتهی الارب) (از کشاف اصطلاحات الفنون). کسی که در راه خدا و در راه خدمت بمدینه کشته شده باشد. (ناظم الاطباء). کشته شدهٔ بی گناه یا در راه خدا. (غیاث اللغات): یا رب به نسل طاهر اولاد فاطمه یا رب بخون پاک شهیدان کربلا.سعدی. - شهیدوار؛ مانند شهید: کدام روز که پیش در تو خاقانی شهیدوار بخونابه در نمیگردد.خاقانی. - شاه شهیدان؛ لقب حسین بن علی (علیهما السلام). (یادداشت مؤلف). || (اصطلاح فقه) شهید بر دو قسم است، شهید حقیقی و آن مسلمان طاهر و بالغی است که بظلم بقتل رسیده، و دوم شهید حکمی و آن مسلمانی است که در وبا و طاعون و یا در تب و اسهال و یا استسقا و امثال آن وفات یابد، و ایشان را غسل دادن و کفن پوشاندن واجب است برخلاف دستهٔ اول. (از کشاف اصطلاحات الفنون). || گواه. (منتهی الارب) (دهار) (ترجمان البلاغه) (مهذب الاسماء) (غیاث). || امین در شهادت. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از آنندراج). || حاضر. (منتهی الارب) (ترجمان البلاغه) (مهذب الاسماء). || دانا بهرچه بنده کند. (مهذب الاسماء). نامی از نامهای خدای تعالی که هیچ غیبی بر او پوشیده نیست. (یادداشت مؤلف). آنکه از علم او چیزی فوت نشود. (آنندراج) (ناظم الاطباء): و اللََّه شهید؛ ای لایغیب عن علمه شی ء. (ناظم الاطباء).[ شَ ] (اِخ) لقب الب ارسلان : اما بعهد سلطان شهید آلپ ارسلان چون میان پارس و کرمان حد مینهادند. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۲۱).[ شُ هَ ] (اِخ) احمدبن عبدالملک بن شهید. ادیب است. (منتهی الارب).[ شَ ] (اِخ) (امیر...) لقبی است مسعود غزنوی را که پس از مرگ به وی دادند. (یادداشت مؤلف): امیر شهید مسعود (ره)، عبدالجبار پسر خواجه احمد عبدالصمد را برسالت گرگان فرستاد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۹۳). گفتم: کیست از او شایسته تر بروزگار امیر شهید (ره). (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۳۶). پس از تاریخ سلطان شهید مسعود بازگردم. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۹۲). امیرم مودود به دینور پرشور رسید و کینهٔ سلطان شهید بازخواست. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۳۶).[ شَ ] (اِخ) (امیر...) لقبی است که به احمدبن اسماعیل سامانی داده اند: امیر خراسان شد [ احمدبن اسماعیل سامانی ] و او را امیر شهید خوانند... جماعتی از غلامان امیر درآمدند و سرش را ببریدند در پنجشنبه یازدهم جمادی الآخر در سال سیصدویک از هجرت و او را ببخارا آوردند و در گورخانهٔ نوکنده نهادند و او را امیر شهید لقب کردند. (تاریخ بخارای نرشخی ص ۱۱۰، ۱۱۱).[ شُ هَ ] (اِخ) زاهد عمربن سعیدبن شهید. امیر قلعه ای است، و در نسخه ای امیر حمص. (منتهی الارب). زاهد عمربن سعدبن شهید. (تاج العروس).[ شَ ] (اِخ) شاه شهید؛ لقبی است که به آغامحمدخان قاجار پس از مرگ بدو دادند. (از یادداشت مؤلف).[ شَ ] (اِخ) شاه شهید؛ لقبی است که به ناصرالدین شاه قاجار پس از مرگ دادند. (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «شهید»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ید» برای سرودن شعر