معنی شهنشاه
8 بازدید
[ شَ هَ ] (اِ مرکب) مخفف شاهنشاه. شاهانشاه. شاه شاهان. رجوع به شاهنشاه شود: بدین نامه من دست کردم دراز بنام شهنشاه گردنفراز.فردوسی. یکی نامه بنوشت بهرام هور بنزد شهنشاه بهرام گور.فردوسی. شهنشاه بنشست با مهتران هر آنکس که بودند از ایران سران.فردوسی. ای خداوند خراسان و شهنشاه عراق ای بمردی و بشاهی برده از شاهان سباق. منوچهری. بگشادش در با کبر شهنشاهان گفت بسم اللَّه و اندرشد ناگاهان.منوچهری. پیشکار حرص را بر من نبینی دسترس تا شهنشاه قناعت شد مرا فرمانروا.خاقانی. اوست شهنشاه نطق شاید اگر پیش شاه راه ز پس واروند لشکر و ارکان او.خاقانی. شهنشاه اسلام خاقان اکبر که تاج سر آل سامان نماید.خاقانی. - شهنشاه زاده؛ شاهزاده. - شهنشاه فلک؛ کنایه از خورشید است. (برهان).[ شَ هَ ] (اِخ) نام پهلوانی از لشکر رستم فرخ هرمز که در روز غماس با مسلمانان بجنگید و درنتیجه به دست عمروبن معدی کرب بقتل رسید. (از حبیب السیر چ خیام ج ۱ ص ۴۸۰).[ شَ هَ ] (اِخ) ابن امیرالجیوش ملک افضل، وزیر المستعلی باللََّه اسمعیلی. (حبیب السیر چ طهران ج ۱ ص ۳۶۱).[ شَ هَ ] (اِخ) لقب سلطان ابراهیم غزنوی : سیزده سال شهنشاه بماند اندر حبس. ابوحنیفهٔ اسکافی) از تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۹).[ شَ هَ ] (اِخ) ابن علاءالدین محمد. امیر ملاحده، برادر خورشاه. (حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۴۷۷).[ شَ هَ ] (اِخ) لقب عضدالدولهٔ دیلمی است. خلیفهٔ عباسی عضدالدوله را به لقب ملک که آنرا بفارسی در آن ایام شهنشاه میگفتند ملقب ساخته بود. (تاریخ عمومی اقبال ص ۱۶۷).[ شَ هَ ] (اِخ) دهی از دهستان کرگاه بخش ویسیان شهرستان خرم آباد است و ۳۰۰ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۶).
کلمات همقافیه با «شهنشاه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اه» برای سرودن شعر