معنی شهم
6 بازدید
[ شَ ] (ع ص) تیزخاطر. چالاک. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). تیزدل. (مهذب الاسماء) (مجمل اللغة) (اقرب الموارد). ج، شِهام : بوسهل حمدوی نیز مردی شهم و کافی بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۹۴). ما تو را آزموده ایم در همهٔ کارها شهم و کافی و معتمد یافته. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۸۶). به تن خویش مرد و شهم بیرون آمد و این حدیث بگفت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۴۲). شهم و با قد و منظر و هنر بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۴۲). در معنی سالاری این احمد مردی شهم بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۰۸). || اسب تیزرو. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ج، شُهوم. || مهتر مطاع. ج، شُهوم. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || (اِ) سنگی است که بر در خانهٔ صید شیر گذارند که چون شیر در خانه درآید در بدان سنگ بند گردد. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). رجوع به سهم شود.[ شَ ] (ع مص) زجر کردن اسب را: شهم الفرس. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || ترسانیدن کسی را و بیم کردن: شهم فلاناً شهماً و شهوماً. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). هراسانیدن. (المصادر زوزنی) (تاج المصادر بیهقی) (از اقرب الموارد).[ شَ ] (اِخ) شهم بن مرة، شاعر محاربی است. (منتهی الارب) (تاج العروس). || شهم بن مقدام شیخ است مر ثوری را. (منتهی الارب). || شهم بن عبداللََّه و شلمةبن شهم، محدثانند. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «شهم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «هم» برای سرودن شعر