معنی شهرو
7 بازدید
[ شَ رَ / رُو ] (ص مرکب) حکومت کننده.[ شَ ] (اِخ) شهربانو زنی زیبا از کشور ماه آباد (MMM ماد) بود که شاه موبد شیفتهٔ او گردید و از او درخواست که به ازدواج وی درآید و شهربانویش گرداند. شهرو بپاسخ گفت که مویش بسپیدی گرداییده و از او فرزندان آمده است و چون «ویرو» پسری دارد آنگاه شاه با او پیمان کرد که اگر دختری آورد او را به زنی به وی دهد. پس از چند سال شهرو دختری آورد که او را «ویس» نامید و به دایه سپرد و این دایه او را با خود به سرزمین خویش «خوزان» برد. دایه سرپرستی کودکی دیگر یعنی رامین برادر شاه موبد را نیز بعهده داشت. دو سال بعد رامین را به خراسان بازگرداندند و دایه به شهرو نامه نوشت که دیگر از عهدهٔ هوسهای «ویس» برنمیآید. دختر زیبا از خوزان به همدان برده شد. مادرش چون او را بدید گفت پدرت خسروی و مادرت بانویی است و در ایران جز «ویرو» کسی شایستهٔ همسری تو نیست و بدین سان او را به شاه موبد دادند. (فرهنگ فارسی معین).[ شَ ] (اِخ) سورو. بندری است که راه کاروانی که از طارم به سمت جنوب بسوی ساحل دریا میرفت به این بندر منتهی میگردید، و آن در مقابل جزیرهٔ هرمز قرار دارد. (ترجمهٔ سرزمینهای خلافت شرقی لسترنج ص ۳۱۴). رجوع به نزهة القلوب ج ۳ ص ۱۸۷ شود.
کلمات همقافیه با «شهرو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رو» برای سرودن شعر