معنی شهربانو
7 بازدید
[ شَ ] (اِ مرکب) ملکه. بانوی شهر. (یادداشت مؤلف): بشوهر بود بانو را یکی شاه بزرگ و نامور در کشور ماه به پیری بارور شد شهربانو تو گفتی در صدف افتاد لؤلو. (ویس و رامین).[ شَ ] (اِخ) شهربانویه. مشهور آن است که وی دختر یزدگرد پادشاه ایران بوده است و در خلافت عمر اسیر شد و به نکاح امام حسین (ع) درآمد و امام زین العابدین (ع) ازو متولد شد. نام هایی دیگر نیز بدو داده اند از جمله شاه زنان. رجوع شود به بحثی در بارهٔ شهربانو (فصلی از کتاب چراغ روشنی در دنیای تاریک): نالش بکر خاطرم ز قضاست گلهٔ شهربانو از عمر است.خاقانی. یعنی که نقاب شهربانو فاروق عجم ستان گشاید.خاقانی. لیکن تتبعات اخیر نشان داده است که این شهرت را اصلی نیست و یزدگرد را دختری بنام شهربانو نبوده است. برای اطلاع بر مآخذ داستان شهربانو رجوع به ربیع الابرار زمخشری و قابوس نامه و مجمل التواریخ شود.
کلمات همقافیه با «شهربانو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نو» برای سرودن شعر