معنی شهرباش
6 بازدید
[ شَ ] (نف مرکب) شهرنشین. ساکن شهر. حضری. مدری. مقابل بادی و بدوی و بیابان باش و چادرنشین و بادیه نشین و صحرانشین و بری. (از یادداشت مؤلف). ساکن در شهر و شهری. (ناظم الاطباء). قراری. (از منتهی الارب). عرب [ عُ / عَ رَ ]. مردم تازی شهرباش. (منتهی الارب). و بجای شهرنشین بکار رفته است: عرب؛ گروهی مردم تازی شهرباش، عربی منسوب الیهم. (بحر الجواهر یوسف هروی). مقابل بیابان باش: اعراب؛ مردم تازی و هم سکان البادیة خاصة و النسبة الیهم اعرابی، و لا واحد له و لیس الاعراب جمعاً للعرب. (بحر الجواهر یوسف هروی).
کلمات همقافیه با «شهرباش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اش» برای سرودن شعر