معنی شهاب
8 بازدید
[ شَ ] (اِ مرکب) مخفف شاه آب است و آن آب سرخی باشد که مرتبهٔ اول از گل کاجیره گیرند. (برهان) (انجمن آرا). شاه آب. (غیاث اللغات). رنگ سرخ را گویند که در مرتبهٔ اول از گل کاژیره کشند و در اصل شاه آب بود به کثرت استعمال شهاب شده. (فرهنگ جهانگیری). || در لطایف و مدار نوشته بمعنی بچه سگ است. (غیاث اللغات) (آنندراج).[ شَ ] (ع اِ) شیر تنک که دو ثلث آن آب باشد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). شیر تنک آب آمیخته. شیری باشد از گوسفند یا گاو که با آب آمیخته باشند. (برهان). شیرآب. (مهذب الاسماء).[ شِ ] (ع اِ) درخش آتش. پاره ای از آتش. (منتهی الارب). درخش. (لغتنامهٔ مقامات حریری). شعله کشیدن آتش. (برهان). شعلهٔ آتش که زبانه کشد و یا هر درخشندگی که از آتش باشد. ج، شُهُب، شُهْبان، شِهْبان، اَشْهُب. (از اقرب الموارد). قدما معتقد بودند که چون شیطان از زمین قصد آسمان کند فرشتگان به تیر آتشین وی را بزنند و از صعود ممانعت کنند و بدین اعتقاد در کتب نظم و نثر مضامین بسیار آمده است و گاه به نیزهٔ آتشین نیز که افکنده شود تشبیه شده است. || افروزه. ستارهٔ دنباله دار. ستارهٔ دیوانداز. هر رونده ای که از آتش تولید میشود. آنچه مثل ستاره ای به نظر رسد که غروب میکند. آنچه در هوا به شب برود چون آتشی. روشنائی چون شعلهٔ کشندهٔ روان و گذرنده که گاهگاه در جو دیده شود و آن جسمی باشد که بسرعت حرکت و در تماس با هوای مجاور گرم و سرخ گردد. (یادداشت مؤلف). شعلهٔ آتش بلندشده و ستاره مانند چیزی که به شکل نار آتشبازی بر فلک دوان میشود و آن رجم شیاطین است و نزد حکما آن دخان ارضی است که به کرهٔ نار رسیده و مشتعل شود. (غیاث اللغات). ذرات پراکنده در فضا چون به مجاورت زمین رسند و با کمربند کیهانی گرد زمین برخورد کنند آتش گیرند و چون خطی نورانی در فضا کشیده شوند: هوا برنگ نیلگون یکی قبا شهاب بند سرخ بر قبای او.منوچهری. و برگزید او را از خلاصهٔ خلافتی که نورانی است شهابش. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۰۸). همت اوست چو چرخ و درم او چو شهاب. ابوحنیفهٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۸۹). نه چرخ را بود از جستن شهاب زیان نه شاخ را رسد از رفتن شکوفه خلل. قطران. گر ترا درخور بود زان پس چرا ایدون بود کز شرار او شهاب اندر فلک پیدا شود. ناصرخسرو. شاه حبش چون تو بود گر کند شمشیر از صبح و سنان از شهاب. ناصرخسرو. یک جهان دیو را شهابی بس.سنایی. ز تیر و نیزهٔ او دشمنان هراسانند چو اهرمن ز شهاب و چو ماهی از نشبیل. عبدالواسع جبلی. گویی از آتش شهاب فلک شعله در دیو کافر افشاندست.خاقانی. کند ز اهرمن دودرنگ خاکستر چو سازد آتش و قاروره ز آسمان و شهاب. خاقانی. ز آتش تیغ او به اهرمنان تف قارورهٔ شهاب رساد.خاقانی. شهاب از اوج شرف او می تافت و سحاب در حضیض او جامهٔ مهلهل می بافت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۷). در اطناب ذکر مصیبت این شهاب مضی ء و اسهاب شرح رزیت این نقاب المعی عمر بسر آوردی. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۶۰). شد عصا مار و کفم شد آفتاب آفتاب از عکس نورم شد شهاب.مولوی. ز جور چرخ چو حافظ بجان رسید دلت بسوی دیو محن ناوک شهاب انداز.حافظ. شیطان چه پای دارد با حملهٔ شهاب.رشید. خدنگهای شهاب اندر آن شب شبه گون روان چو نور خرد در روان آهرمن. ؟ (از لغت نامهٔ اوبهی). - تیر شهاب؛ شعله ای مانند تیر که شب در آسمان دیده میشود و آن بصورت گلوله ای مشتعل بسرعت از سویی بسویی میرود. توضیح آنکه تیرهای شهاب مربوط به ذرات و قطعات جامدی است که مبدأ آنها کیهانی است و با سرعت چند ده کیلومتر در ثانیه به جو زمین برخورد میکند. تولید روشنایی بعلت اصطکاک اجسام جامد مزبور موجود در جو یعنی بوسیلهٔ تصادف مولکولها می باشد. (فرهنگ فارسی معین). - شهاب ثاقب؛ شعلهٔ افروخته. (منتهی الارب): ز رقیب دیوسیرت به خدای خود بنالم مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد سها را.حافظ. || درخش هر چیز سپید بالابرآمده. (منتهی الارب). || ستاره. (لغت نامهٔ مقامات حریری). ج، شُهُب. کوکب و ستاره. (برهان). ستارهٔ روشن. (غیاث اللغات). || (ص) مرد رسا در کارها و منه: فلان شهاب الحرب؛ ای ماضٍ فیها. ج، شُهُب، شُهْبان، شِهْبان، اَشْهُب. (منتهی الارب).[ شِ ] (اِخ) ابن خراش ابوالصلت. تابعی است. رجوع به ابوالصلت شود.[ شِ ] (اِخ) ابن عباد العبدی ابوعمر. تابعی است. (یادداشت مؤلف).[ شِ ] (اِخ) ابن نظام. او راست: شرحی بر معمیات حسین بن محمد شیرازی. (از کشف الظنون).[ شِ ] (اِخ) احمدبن حجی سعدی مفتی شام. او راست: ذیلی بر کتاب عبرالاعصار و خبرالامصار از سال ۵۱۸ تا ۷۴۹ هـ . ق. اتمام بقیه را به شاگردش ابی بکربن احمدبن شهبه محول کرد. (از کشف الظنون).[ شِ ] (اِخ) رجوع به احمدبن جمال عبداللََّه بن احمد فاکهی شود.[ شِ ] (اِخ) احمدبن حسین بن عتبة حسنی. وی عمدةالطالب ابن عقبه را مختصر کرده است. (از کشف الظنون).[ شِ ] (اِخ) احمدبن منصور الزاهد الحکیم معروف به الحدادی. او راست: زلةالقاری. (از کشف الظنون).[ شِ ] (اِخ) احمدبن یوسف شیرجی شافعی. او راست: طرازالذهب فی احکام المذهب. وفات بسال ۱۶۲ هـ . ق. (از کشف الظنون).[ شِ ] (اِخ) رجوع به احمدبن ابی بکربن الرداد الزبیدی شود.[ شِ ] (اِخ) رجوع به احمدبن سعد عثمانی دیباجی شود.[ شِ ] (اِخ) رجوع به احمدبن سعد عثمانی دیباجی شود.[ شِ ] (اِخ) رجوع به احمدبن عزالدین شود.[ شِ ] (اِخ) رجوع به احمدبن محمدبن احمدبن ابراهیم باجوری شود.[ شِ ] (اِخ) رجوع به احمدبن محمد حجازی شود.[ شِ ] (اِخ) رجوع به احمدبن محمد حَصْکَفی شود.[ شِ ] (اِخ) رجوع به احمد شهاب بن محمدبن عبدالسلام شود.[ شِ ] (اِخ) رجوع به احمد شهاب بن محمدبن علی مصری و النور السافر ص ۲۰۰ شود.[ شِ ] (اِخ) رجوع به احمدبن محمد عجمی شود.[ شِ ] (اِخ) رجوع به احمدبن محمد بوصیری شود.[ شِ ] (اِخ) رجوع به احمد شهاب بن الیاس شود.[ شِ ] (اِخ) رجوع به احمد شهاب شود.[ شِ ] (اِخ) یا آل شهاب. نام چند خاندان معروف در سوریه و لبنان است که در تاریخ معاصر لبنان اهمیت بسیار داشته اند. اصل ایشان از حجاز و قریشی و از آل مخزوم از بنی مالک ملقب به شهاب از سلالهٔ مالک بن حرث بن هشام اند. جد امرای آل شهاب لبنان امیر حیدر می باشد. چون در سال ۱۶۹۶ م. خاندان بنی معن در لبنان منقرض گردید حکومت و امارت به دست آل شهاب افتاد و سران لبنان بشیربن امیر حسن شهابی را بعنوان اولین کس از این خاندان به حکومت لبنان برگزیدند و در ۱۷۰۶ م. درگذشت و آخرین تن از خاندان شهاب در لبنان بشیر سوم بوده است که در ۱۸۶۰ م. به قتل رسید. رجوع به دائرة المعارف بستانی شود.[ شِ ] (اِخ) (۱۲۱۷ -۱۲۷۵ هـ . ق.) شهاب آلوسی (منسوب به آلوس جزیره ای میان نهر فرات)، مشهور به آلوسی زادهٔ بغدادی. از مفتیان مذهب حنفی در عراق بشمار می رفت. آرامگاه وی در نزدیکی مقبرهٔ شیخ کرخی از ناحیهٔ مسجد شونیزیه در بغداد است. او راست: روح المعانی در تفسیر قرآن. الاجوبة العراقیة. الطراز المذهب فی شرح القصیدة الممدوح بها الباز الاشهب. شرح درةالغواص فی اوهام الخواص و بسیاری تألیفات سودمند دیگر. رجوع به دایرة المعارف بستانی شود.[ شِ ] (اِخ) رجوع به نجم الدین شود.[ شِ ] (اِخ) (چم...) از قرای بلوکات مضافات بندر بوشهر است. (مرآت البلدان ج ۴ ص ۲۶۱).[ شَ ] (اِخ) دهی است از دهستان بخش حومهٔ شهرستان بیرجند که از ۱۹۸ آبادی تشکیل شده و مجموع نفوس آن در حدود ۱۰۹۶۵ تن است و قرای مهم آن عبارتند از بجد با ۱۰۸۰ تن سکنه و امیرآباد که ۵۳۴ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).
کلمات همقافیه با «شهاب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اب» برای سرودن شعر