معنی شنگول
8 بازدید
[ شَ ] (ص) سخت شادان و خرم. (آدمی) سرخوش نیم مست. بانشاط. باروح. دل زنده. فیران. کسی که بر اثر خوردن شراب یا به علت توفیق یافتن در کار و پیروز شدن بر مشکلات خویش خوشحال و بانشاط شده باشد. (فرهنگ عامیانهٔ جمالزاده). || شوخ و ظریف و زیبا. (برهان). شوخ و زیبا. (غیاث اللغات): به غفلت عمر شد حافظ بیا با ما به میخانه که شنگولان سرمستت بیاموزند کاری خوش. حافظ. صبا زان لولی شنگول سرمست چه داری آگهی چون است حالش.حافظ. - شنگول شدن؛ به وجد آمدن. حالت شنگولی و نشاط و سرمستی در کسی به عللی که ذکر شد. (فرهنگ عامیانهٔ جمالزاده). || (اِ) نام یکی از بچه های بزی است که در افسانه های کودکان معروف به بزبز قندی است و سه فرزند او به ترتیب شنگول و منگول و حبهٔ انگور نام دارند. (فرهنگ عامیانهٔ جمال زاده). || دزد و راهزن. (برهان): در شهر شنگولان دلم هر دم بغارت میبرند از دست این مادرغران چون وحش صحرائی شدم. حکیم نزاری (از جهانگیری). || خرطوم فیل. (برهان) (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «شنگول»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ول» برای سرودن شعر