معنی شنگ

معنی شنگ

8 بازدید
[ شَ ] (ص) شاهد شوخ و ظریف و شیرین حرکات و خوب و نیک و زیبا. (برهان). شوخ و بی حیا. (رشیدی) (انجمن آرا). شاهدی را گویند که مطبوع حرکات بود و شوخ چشم. (اوبهی). شوخ و ظریف. (غیاث اللغات). بمجاز به معشوق اطلاق کنند. (غیاث) (فرهنگ نظام). و در فرهنگ بمعنی تیز و تند کننده نیز آمده است. (انجمن آرا). قشنگ. ظریف. لوند. ملوس. شاهد شوخ شیرین منش. زیبا: عید شد دیگر که آن دلدار شنگ بهر کشتن جامه ها پوشد ز رنگ. ابوالمؤید بلخی (از شرح حال رودکی ص ۱۲۲۱). بتان ماهرو با ساقیان سیمتن خواند پریرویان شنگ و مطربان رودزن خواند. فرخی. کند سنان تو بازی به خون خصم چنانک به عقل دلشدگان شاهدان چابک و شنگ. ظهیر فاریابی. عالمی شد واله و حیران و دنگ زان کرشمه زان دلال نیک شنگ.مولوی. عشق شنگ بیقرار بی سکون چون درآرد کل تن را در جنون.مولوی. خود گرفتم که بازخواست کند توبه هرگه کند ز شوخی شنگ. حکیم نزاری (از فرهنگ جهانگیری). نگاری چابکی شنگی کله دار ظریفی مهوشی ترکی قباپوش.حافظ. به شنگ دهر مده دل که این عجوزهٔ مست کباب کرد به شنگی دل هزار پشنگ.کاتبی. || بیحیا و نابکار و بیشرم و وقیح : به یک اندازه اند بر در بخت مرد فرهنگ با مقامر شنگ. ناصرخسرو. قدر چون بینم چون نیستم از گوهر هیز صدر چون یابم چون نیستم از شوخی، شنگ. سنائی. ریش تو در کشاکش آن گنده پیر شلف سبلت به دست آن جلب کس فروش شنگ. سوزنی. با دیلمان پلاسگری اشتلم کند گر داند ار نداند آن شوخروی شنگ. سوزنی. تا سیم و زر به آتش و سنگ امتحان کنند مردان کاردیده چه صالح چه رند و شنگ. سوزنی. گردون نخورد غمت که شوخ است گیتی نخرد دمت که شنگ است.انوری. نه چون کودک پیچ برپیچ شنگ که چون مقل نتوان شکستن به سنگ. سعدی. ابروکمانی نازک میانی نامهربانی شنگی دغائی.عبید زاکانی. - چشم شنگ؛ چشم بیحیا: خون من خورده ست چشم شنگ تو چشم تو تا کی کند شنگی پدید.عطار. || (اِ) خرطوم. (فرهنگ اسدی) (برهان). ظاهراً همان شنگینه باشد و شاید معنی دیگر آن خرطوم بود. (یادداشت مؤلف). در نسخهٔ وفائی بمعنی خرطوم فیل آمده. (انجمن آرا). || مکابره و مبالغه. (برهان). || خیاری باشد که برای تخم نگاه دارند. (برهان). خیاری که در پالیز گذارند از برای تخم. (اوبهی). قسمی از خیار دراز که بجهت تخم گذارند. (انجمن آرا) (آنندراج). خیار تخمی. قسمی از خیار باشد که دراز و کج بود و آن را در شیراز کلونده خوانند. (جهانگیری) (از فرهنگ نظام). غاوش. (فرهنگ اسدی). || درختی است بی برگ و چوبی سخت دارد. (فرهنگ اسدی). درخت سرو. (برهان). در نسخهٔ میرزا و ادات بمعنی درخت سرو نیز آمده است : ای تو چو شنگی که همچو شنگ کنی جنگ وی تو چو مومی که همچو موم کنی سنگ. منجیک. - چنگ و شنگ؛ چنگ کلنگ باشد و شنگ درختی است بی برگ چوبی سخت دارد. در فرهنگها با ضم اول ضبط شده، گویا از جهت قطعه ای است که منسوب به خواجه نصیرالدین طوسی است که در آن با ضم اول آمده است و میشود در شعر منجیک هم با ضم اول باشد، چه تغییر حرکت قافیه در نزد شعرای قدیم جایز بوده. قطعهٔ خواجه این است : خمش بودن نکو فضلی است لیکن نه چندانی که گویندت که گنگی همان بهتر که در بزم افاضل ز دانشهای خود چیزی بچنگی که تا معلوم گردد عاقلان را که تو شاخ گلی یا چوب شنگی. (از فرهنگ نظام). || دزد و راهزن و عیار. (برهان). دزد و راهزن. (غیاث) (رشیدی). نابکار و دزد و راهزن. (اوبهی). دزد و راهزن را شنگل و منگل نیز گویند. (انجمن آرا): بدل سرد کن مهر شوخان شنگ که فردا نمانی ز مردان جنگ.فردوسی. چه زنی طعنه که با حیزان حیزید همه که تویی حیز و تویی مسخره با شنگان شنگ. خطیری. همه با حیزان حیز و همه با گیجان گیج همه با دزدان دزد و همه با شنگان شنگ. قریع الدهر. شعر بی رنگ ولیکن شعرا رنگ برنگ همه چون دول روان و همه شنگند و مشنگ. قریع الدهر. ای خسرو سیادت بر ملکت شرف ملک تو بی مخافت تاراج دزد و شنگ. سوزنی. - شنگ و شیون؛ از اتباع. مرادف شیون است. (یادداشت مؤلف). - شنگ و شیون از خانه ای بلند شدن؛ در تداول عامه، ناله و زاری و بانگ از آنجا برخاستن. (یادداشت مؤلف). - شوخ و شنگ؛ بمعنی شوخ و از اتباع و توابع آن است و بمعنی سرزنده و بانشاط و سرشار از شادی و سرور و دل زندگی و گاه بمعنی ظریف و خوشمزه و بذله گو بکار می رود. گاهی نیز به صورت صنعت برای چیزهای بی جان، اما نشاطبخش و فرح انگیز استعمال می شود. رنگهای شوخ و شنگ؛ یعنی رنگهای زنده و تند و جوان پسند. (از فرهنگ عامیانهٔ جمالزاده): بهر گونه بوی و بهر گونه رنگ نکوتر بیارای آن شوخ و شنگ.فردوسی. کنون هر عاشقی کو را می روشن به چنگ آمد بطرف باغ همدم با نگاری شوخ و شنگ آمد. فرخی. یکباره شوخ دیده و قلاش گشته ایم پس نام کرده خود را قلاش شوخ و شنگ. سوزنی. با شاهد شوخ و شنگ و با بربط و نی کنجی و فراغتی و یک شیشهٔ می.حافظ. رجوع به شوخ شود. - مقامر شنگ؛ قمارباز شنگ : به یک اندازه اند بر در بخت مرد فرهنگ با مقامر شنگ.ناصرخسرو. || در چند کلمه ظاهراً به صورت مزید مؤخر آمده: باشنگ. پاشنگ. پوشنگ. غاوشنگ. (یادداشت مؤلف).
[ شِ ] (اِ) غله ای است از باقلی کوچکتر. (از ناظم الاطباء) (از فرهنگ نظام). نوعی از غله باشد و آن از باقلی کوچکتر و از عدس بزرگتر است و دانه های آن در غلاف طولانی دراز متکون شود و آن غلاف را با دانه شنگ خوانند. (برهان). || قسمی از خیار که در شیراز کلونده خوانند. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ نظام). || قسمی سبزی بهارهٔ خوردنی صحرائی که با سرکه خورند و هم در آشها کنند. (یادداشت مؤلف). گیاهی است که با سرکه خورند. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ نظام). گیاهی لاغ یعنی ساقه و برگهای آن مانند تره است و به روی زمین گسترده شود، طعمی شیرین دارد و نوعی از آن را که لاغها مجعد است شنگ شتری اصطلاح کنند. شنگ گیاهی است از تیرهٔ مرکبان که علفی و دارای برگهای متناوب است. میوه اش فندقه و گلهایش بصورت کاپیتول در انتهای ساقه <۵۳۰۶۴۱۰۱۴۵۲۶۰۱>... قرار دارد. شنگ دارای گونه های مختلف است که همه در آب و هواهای معتدل آسیا (از جمله ایران) و اروپا و افریقا می رویند. چون شنگ یکی از سبزیهای خوردنی است و در اغذیه مصرف می شود در بعضی نقاط آن را می کارند. سنسفیل. سلسفیل. اسپلنج. اسفلنج. (فرهنگ فارسی معین). - شنگ چمنی؛ گونه ای شنگ که دارای برگهای باریکتر از شنگ معمولی است. لحیةالتیس. ذنب الخیل. (فرهنگ فارسی معین). ریش بز. آلاله شنگ . و رجوع به لحیةالتیس شود.
[ شُ / شِ ] (اِ) نوک و سر چیزی یا جایی. ظاهراً صورتی از شنج یا چِنگ است : بدان مرغک مانم که همی دوش بر آن شنگک گلبن همی غنود.رودکی.

کلمات هم‌قافیه با «شنگ»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «نگ» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید