معنی شنجار
6 بازدید
[ شِ ] (معرب، اِ) مأخوذ از شنگار فارسی و بمعنی آن. (ناظم الاطباء). معرب شنگار است که نوعی از سرخ مرد باشد و آن را به عربی شجرةالدم و حناءالغولة و عاقرشمعا و عودالفالوذج گویند. (برهان). از اعجمیات است. (نشوءاللغة ص ۹۶). انجشا. انخسا. رجل الحمامة. انشوسا. حالوم. خالوما. تانیست. انقلیا. قالقس. ابوخلسا. (یادداشت مؤلف). معرب شنگار معروف به خص الحمار و آن را کَحْلاء و حُمَیْراء و رِجْل الحمامة نیز گویند، و آن نباتی است خاردار دوسیده به زمین، بیخ آن سطبر بقدر انگشت، سرخ مانند خون، دست را به مس سرخ گرداند و در زمین نیکوخاک روید. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). نامی است که در اندلس به رجل الحمامه دهند. (یادداشت مؤلف). ابوحلسا. فیلیوس. خَسّ الحمار. الکحلاء. الحمیراء. ریشه ای است به اندازهٔ انگشت مایل به سیاهی که در تابستان سرخی آن فزونی یابد و دارای برگهای خاردار چسبیده به زمین است و در میان آن تنه ای است که در سر آن گلی مایل به زردی است. (از ضریر انطاکی ص ۲۲۳). بعضی آن را خَسّ الحمار خوانند و مانند کاهو بسیار بزرگ است و ساقش به سطبری انگشت بود. (نزهةالقلوب). و رجوع به شنگار شود.
کلمات همقافیه با «شنجار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر