معنی شناه
8 بازدید
[ شِ ] (اِ) شنا. آشنا. سباحت. آب ورزی. (یادداشت مؤلف) (ناظم الاطباء). شنا و آب ورزی. (برهان). شناوری. (غیاث اللغات). شنا کردن. (از اوبهی). شناگری. (انجمن آرا). شناوری و دست و پا زدن و با لفظ کردن مستعمل است. (از آنندراج): اندر آن دشت که تو تیغ برآری ز نیام مردم از خون به عَمَد گردد و آهو به شناه. فرخی. ز خون دشمن اندر میان رزمگهش بلند پیل نداند گذشت جز به شناه.فرخی. و اندر آن دریا و آن آب و وحل درماند که برون آمد از آنجا نتواند به شناه. منوچهری. چو غواص زی دُرِّ داننده راه همی زد به دریای معنی شناه. (گرشاسب نامه ص ۲۵۵). رنگ را اندر کمرها تنگ شد جای گریغ ماغ را اندر شمرها سرد شد جای شناه. ؟ (از فرهنگ اسدی). به نزد آب شناس آن کس است طعمهٔ موج که ز آب علم تو دارد گذر طمع به شناه. رضی الدین نیشابوری. - شناه آموختن؛ شنا آموختن. شنا یاد دادن : هیچ دانا بچهٔ بط را نیاموزد شناه.سنایی. - || شناوری یاد گرفتن. - شناه دانستن؛ شنا دانستن. به فن شناوری واقف بودن و توانستن : و هرکه شناه دانست خود را به آب اندر گرفت. (ترجمهٔ طبری ص ۵۱۵). فرش دولت گستراند هرکه او دارد هنر آب جیحون بگذراند هرکه او داند شناه. معزی. - شناه زدن؛ شنا کردن. غوطه خوردن. غرقه شدن : با توبه آشنا شو و بیگانه شو ز جرم تا در بحار رحمت رحمن زنی شناه. سوزنی. در آب چشمه چو شد پای تو بجامه زدن در آب دیده زند دست عاشق تو شناه. سوزنی. - شناه کردن؛ شنا کردن : ای به بستان عطای تو چریده همه کس زایران کرده به دریای سخای تو شناه. فرخی. امید زایر تو رنجه گشت و خیره بماند ز بسکه کرد به دریای بخشش تو شناه. فرخی. چاهها بود بر آن بر چه یکی و چه هزار که میان گل او پیل همی کرد شناه.فرخی. ای به دریای عقل کرده شناه وز بد و نیک روزگار آگاه.سنائی . هم در آن حال همی کرد به دریای ضمیر خاطر من ز پی حرص مدیح تو شناه. سنائی.
کلمات همقافیه با «شناه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اه» برای سرودن شعر