معنی شمیده
6 بازدید
[ شَ دَ / دِ ] (ن مف) بوییده. (برهان). بوییده. مشموم. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به شمیدن شود.[ شَ دَ / دِ ] (ن مف / نف) رمیده. (ناظم الاطباء) (از برهان) (فرهنگ اوبهی): سپاه جاودان از تو رمیده نگار چینیان از تو شمیده.(ویس و رامین). اگر شمیده بود عقل خصم او نشگفت بلی شمیده بود عقل در دماغ سقیم. ابوالفرج رونی. خرد جز در دماغ او شمیده سخن جز در دعای او مزور.انوری. || ترسیده. هراسیده. ترسان. (ناظم الاطباء) (از برهان). وحشت کرده. (انجمن آرا): شمیده من در آن میان بادیه ز سهم دیو و بانگ های های او.منوچهری. - شمیده گردیدن (گشتن)؛ بیم زده و مدهوش گشتن. (یادداشت مؤلف): ملک سپاه به راهی برد که دیو در آن شمیده گردد و گمراه و عاجز و مضطر. فرخی. - || خشکیدن : ور گشت شمیده گلبن زرد داده ست به سیب گونه و شم.ناصرخسرو. || متنفر گردیده. (ناظم الاطباء) (برهان). || خشکیده از بی آبی. خوشیده. (فرهنگ فارسی معین). خوشیده از تشنگی. || پیوسته نفس زننده از تشنگی. (ناظم الاطباء). || کسی که دل وی از گریه کردن و یا دویدن بطپد. (ناظم الاطباء) (انجمن آرا) (از آنندراج) (از برهان) (از فرهنگ اوبهی). || گریان و نوحه کنان. (ناظم الاطباء). افغان کننده. (انجمن آرا). گریه و نوحه کرده و افغان نموده. (برهان): ز غمزهٔ تو مبادم امان چو جان اثیر اگر چو چشم تو بی چشم تو شمیده نیم.؟ شبهای تیره را به سر آورده ام چو شمع زآن همچو شمع زار و نزار و شمیده ام. سیف اسفرنگ. || آشفته. سرگردان. مدهوش. سرآسیمه. سرگشته. (ناظم الاطباء). بیهوش. (از آنندراج) (برهان). بیهوش و آشفته گردیده. (از برهان). بیهوش و پریشان. (غیاث). - شمیده دل؛ آشفته خاطر. پریشان دل. مضطرب و پریشان خاطر: دریده جوشن و خسته تن و گسسته امید شکسته تیغ و شمیده دل و فکنده سپر. عنصری. شمیده دل همی گشت اندر آن باغ زبانش ویس گو و دل پر از داغ. (ویس و رامین). || شیر شرزه و خشمگین. (ناظم الاطباء) (از انجمن آرا) (از آنندراج) (از برهان).
کلمات همقافیه با «شمیده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر