معنی شمیدن
7 بازدید
[ شَ دَ ] (مص) بیهوش گردیدن. (ناظم الاطباء) (برهان). بیهوش شدن. (غیاث) (آنندراج): پیشت بشمند و بی روان گردند شیران عرین چو شیر شادروان.منجیک. || آشفته شدن. پریشان گشتن. (ناظم الاطباء) (برهان). پریشان شدن. (غیاث) (آنندراج): تو ایدری و شم زلف تو رسیده به شام رواست گر شمنان پیش زلف تو بشمند. رودکی. و اکنون که خوانده اند و تو لبیک گفته ای در کار خود چو مرد پشیمان چرا شمی. ناصرخسرو. || ترسیدن. هراسیدن. هراسیده شدن. (ناظم الاطباء). ترسیدن. (غیاث) (برهان) (آنندراج). هراسیدن. (برهان): خم چشمهٔ آب زندگانیست زین چشمه نبایدت شمیدن.نزاری قهستانی. || رمیدن. (برهان) (آنندراج). رمیدن و اجتناب کردن از تنفر. (ناظم الاطباء): ز بیم ایشان از مغزها رمیده خرد ز هول ایشان از چشمها شمیده بصر. عنصری. شمید و دلش موج برزد ز جوش ز دل هوش و از جان رمیده خروش. عنصری. گر آهویی بتاز کنار منت حرم آرام گیر با من و از من چنین مشم.خفاف. سمندش چو آن زشت پتیاره دید شمید و هراسید و اندردمید.اسدی. الاغراق فی الصفة، پارسی وی دررفتن بود اندر صفت، چنانکه خرد اندرپذیرفتن وی بشمد. و چنین گفته: الشعرا کذبه اعذبه. (ترجمان البلاغهٔ رادویانی). || متنفر شدن. نفرت کردن. || نوحه و افغان کردن. (برهان) (ناظم الاطباء). افغان کردن. (فرهنگ لغات شاهنامه). آه و ناله کردن. (فرهنگ لغات ولف). || گریستن. (ناظم الاطباء) (برهان). گریهٔ با غریو. (فرهنگ اوبهی). با های های گریستن. (فرهنگ لغات ولف). - اندرشمیدن؛ گریه و زاری کردن : چو کیخسرو آن گفت ایشان شنید زمانی بیاسود و اندرشمید.فردوسی. || پی در پی نفس زدن از تشنگی یا خستگی و غیره. (از ناظم الاطباء) (آنندراج) (از انجمن آرا). || پیچیدن. (فرهنگ اسدی در ذیل کلمهٔ شم).[ شَ دَ ] (مص) (از: شم عربی + یدن، علامت مصدر فارسی) بوییدن. و این از جملهٔ لغات عربیه است که فارسیان در آن تصرف کرده تصریف نموده اند از عالم طلبیدن و فهمیدن، زیرا که مأخوذ است از شم بمعنی بوییدن؛ لیکن بعد نوشتن به تحقیق پیوست که شمیدن بمعنی بو کردن نیامده، بلکه به این معنی شنیدن به نون است و به میم تحریف. (غیاث) (از سراج اللغة) (از آنندراج). نکه. (منتهی الارب). بمعنی بوییدن یا مصدری بالتمام فارسی است یا مانند رقصیدن و فهمیدن مصدر فارسی منحوت از عربی است. بوی کردن. (یادداشت مؤلف): اگر آن بوی نشمیدی بدین میخانه نرسیدی. (لوامع جامی). خوش وقت کسی که بوی میخانه شمید رفت از پی آن بوی و به میخانه رسید. جامی (لوامع). بسیار شامهٔ استعداد باید تا بویی از گلهای معانی رنگینش تواند شمید. (تذکرهٔ مرآةالخیال).
کلمات همقافیه با «شمیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر