معنی واژه شمعوار
6 بازدید
[ شَ ] (ص مرکب، ق مرکب) شمع سان. شمع وش. همچون شمع فروزان و سوزان و درخشان. گدازان و اشک ریزان چو شمع : اشک نیاز ریخته چشم تو شمع وار وز نور روضهٔ نبوی شمعدان شده.خاقانی. خواست کز کار او بپردازد شمع وار از تنش سر اندازد.نظامی. شمع وارت چو تاج زر باید گریه از خنده بیشتر باید.نظامی. خویشتن سوزیم و جان بر سر نهاده شمع وار هر کجا در مجلسی شمعیست ما پروانه ایم. سعدی. پرده برانداز شبی شمع وار تا همه سوزیم به پروانگی.سعدی. هرکه به شب شمع وار در نظر شاهد است باک ندارد به روز کشتن و آویختن.سعدی. رجوع به شمع سان و شمع وش شود.