معنی شمامه

معنی شمامه

6 بازدید
[ شَ مَ / مِ ] (از ع اِ) بوی خوش که از چیزی بوییده شود. (آنندراج) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء): غنچهٔ گل گشاد سرو بلند بست بر برگ گل شمامهٔ قند.نظامی. فرقم ز گلاب اشک تر کن عطرم ز شمامهٔ جگر کن.نظامی. ترا شمامهٔ ریحان من که یاد آورد که خلق از آن طرف آرند نافهٔ مشکین. سعدی. ولیک در همه کاشانه هیچ بوی نبود مگر شمامهٔ انفاس عنبرین بویم.سعدی. یارب کی آن صبا بوزد کز نسیم آن گردد شمامهٔ کرمش کارساز من.حافظ. - شمامه صفیر؛ صفیری که بوی خوش دهد. نوای خوشبو و این مبالغهٔ شعری است : به باغ مدح تو بلبل شود شمامه صفیر چو شمه ای گل خلق تو برکشد به مشام. سعدی. - معنبرشمامه؛ که بوی خوش عنبر داشته باشد. نسیمی معنبربوی : خنک نسیم معنبرشمامهٔ دلخواه که در هوای تو برخاست بامداد پگاه. حافظ. || گلوله ای بشکل گوی مرکب از خوشبوها که در دست گرفته می بویند. (از آنندراج) (ناظم الاطباء): شمامه نهاده بر آن جام زرده از نقرهٔ خام هم پرگهر.فردوسی. چو چرخ بلند از شبه تاج کرد شمامه پراکند بر لاجورد.فردوسی. بدانسته که خذ العیش و دع الطیش داد از دنیای فریبنده بباید ستد و خوش بخورد و خوش بزیست و شمامه پیش بزرگان بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۶۰۵). شمامه با شمایل راز میگفت صبا تفسیر آیت بازمیگفت.نظامی. از شمایل شمامه های بهار بی قیامت ستاره کرده نثار.نظامی. - خامهٔ محبت شمامه؛ قلمی که از دوستی و رفاقت خوشبو باشد. (ناظم الاطباء). - شمامهٔ عنبر؛ آن است که عنبر را در مشک طلا یا نقره بگدازند و آنرا در دست دارند می بویند. (آنندراج). - شمامهٔ کافور؛ دستنبویه که از کافور باشد: و وی می نبشت صد پاره جامه همه قیمتی از هر دستی... و صد شمامه از کافور... (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۹۶). تختی همه از زر بود... هر پاره یک گز درازی و گزی خشکتر پهنا و بر آن شمامه های کافور و نافه های مشک و پاره های عود و عنبر. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۵۰). گرد بر گرد این نرگسدانهای سیم طبق زرین نهاده همه پر عنبر و شمامه های کافور. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۰۳). - || آفتاب. (آنندراج) (برهان) (ناظم الاطباء). - || ماه. (ناظم الاطباء) (برهان). - || روشنایی روز. (ناظم الاطباء) (از آنندراج). - || روز. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (برهان). || قرصهای خوشبو. (ناظم الاطباء). || دست انبویه. دستنبویه. شمام. (یادداشت مؤلف). دستنبو نیز نامند و آن بتشدید میم است، ولی معمولاً به تخفیف تلفظ کنند. (از نشریهٔ دانشکدهٔ ادبیات تبریز سال اول شمارهٔ ۶ -۷). دستنبو. (لغت محلی شوشتر نسخهٔ خطی کتابخانهٔ مؤلف). هرچه ببویند. (مهذب الاسماء). عنبر. عطر. بوی خوش. (یادداشت مؤلف). نوعی از خربزهٔ کوچک صحرایی خوشبودار که به فارسی دستنبو گویند و به هندی کچری و سنیده نامند. (غیاث) (آنندراج): ترنج و شمامه و لیمو و دیگر شمومات بسیار یابند. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۱۳۴). به لطف و خوی تو در بوستان موجودات شکوفه ای نشکفت و شمامه ای ندمید. سعدی. || سازی که نی با او باشد. (آنندراج): شبی که ناله ز شوق شمامچی هوس است مرا به دست ز انگشتها شمامه بس است پی شمامه چرا نیشکر نمی کردی ترا که بر لب شیرین یار دسترس است. سیفی بدیعی (ازآنندراج). || ولف در فرهنگ شاهنامه بمعنی بخور یا شمع اهل دخان آورده (مأخذ این کلمه پیدا نشد مگر اینکه از شم عربی بمعنی بوی بگیریم). (فرهنگ لغات شاهنامه).

کلمات هم‌قافیه با «شمامه»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «مه» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید