معنی شلماب
6 بازدید
[ شَ لَ / لْ ] (اِ مرکب) شلمابه. آب شلغم. شلغماب. (یادداشت مؤلف): خر مرکوب لوطیان قدیم بی جو و جفر و جوبه و شلماب.سوزنی. رجوع به شلمابه شود. || آبجو. ماءالشعیر. || نان سودهٔ جوشانیده با کمی آب و شکر و یا عسل. (ناظم الاطباء). ظاهراً نوعی مسکر مانند فقاع که از گندم کنند و از لغت نامه ها فوت شده است. (یادداشت مؤلف): از جو فقاع کنند و از گندم شلماب و بجشگان بیشتر بنکوهیده اند این هر دو را و گفته اند سودا کند. (هدایةالمتعلمین اخوینی). شلماب که از نان کنند اگر شور باشد تشنگی آرد و عادت چنین رفته است که نمک او بسیار کنند تا زود تباه نشود و لختی نفخ آرد و اندر فصل گرما حرارت را نیک بنشاند و محروران را سود دارد و مرطوب را وجع المفاصل و ضعیفی عصب آرد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). سفید و ترشی چو شلماب کهنه ولی چون فقع کوزه سرد و گرانی. سراج الدین قمری (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «شلماب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اب» برای سرودن شعر