معنی شقا
6 بازدید
[ شَ ] (اِ) شغا. شگا. (یادداشت مؤلف). شغاه. ترکش و تیردان. (ناظم الاطباء). به معنی تیردان است یعنی جایی که تیر در آن گذارند، و آن را ترکش و کیش نیز گویند و به عربی جعبه خوانند. (برهان) (آنندراج): با کلاههای چهارپر تیر و کمان به دست و شمشیر شقا و نیم لنگ. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۵۱). هزار غلام با عمود سیمین و دوهزار با کلاههای چهارپر بودند و کیش و کمر و شمشیر شقا و نیم لنگ بر میان بسته. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۹۰). و رجوع به شغا و شغاه و شگا شود.[ شَ ] (از ع، مص) شقاء. بدبخت شدن. (ناظم الاطباء) (دهار) (آنندراج) (از اقرب الموارد). و رجوع به شقاء شود.[ شَ ] (از ع، اِمص) شقاء. سختی و تنگی و بدبختی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از آنندراج). شقاء. سختی. شدت. عسرت. عسر. شقاوت. شقوه. (یادداشت مؤلف): مخالف را شقا بادی موافق را بقا بادی معین مؤمنان بادی امید اولیا بادی.فرخی. الا رفیقا تا کی مرا شقا و عنا گهی مرا غم یغما گهی بلای یلاق.زینبی. اینکه تو داری سوی من نیست دین مایهٔ نادانی و کفر و شقاست.ناصرخسرو. او را بدان که دیو جسد را مطیع گشت حکمت سفه شده ست و سعادت شقا شده ست. ناصرخسرو. کوهیست به یمگان که نبینند گروهی کز چشم حقیقت سپسِ ستر شقایند. ناصرخسرو. نه خاکی که بیرون نیاری ودیعت اگر سیم مزد از شقایی نیابی.خاقانی. چون شدی اول سیه اندر بقا دور بودی از نفاق و از شقا.مولوی. - ارباب شقا؛ مردمان بدبخت و مستمند و بیچاره و گستاخ و بی ادب. (ناظم الاطباء). || (ص) بدبخت شده. (آنندراج).[ شَ ] (از ع، اِمص) شقاء. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به شقاء در معنی اسمی شود.[ شِ ] (ع اِ) شانه. (مهذب الاسماء). در متون دیگر دیده نشد.[ شُ ] (اِخ) دهی است از دهستان میان ولایت بخش حومهٔ شهرستان مشهد. سکنهٔ آن ۱۳۷ تن. آب از قنات است. محصول عمده غلات است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).[ شُ ] (اِخ) دهی از دهستان تبادکان بخش حومهٔ شهرستان مشهد. سکنهٔ آن ۳۹۹ تن. آب از قنات است. محصول عمده غلات. راه ماشین رو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).
کلمات همقافیه با «شقا»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قا» برای سرودن شعر