معنی شفیف
6 بازدید
[ شَ ] (ع اِمص، اِ) سوزش و الم سرما. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || خنکی: فلان یجد فی اسنانه شفیفا؛ فلان در دندانهای خود احساس سردی و خنکی میکند. || شدت گرمی آفتاب (از اضداد است). (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || اندک از هر چیزی. || باران باسرما. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || درد. (از اقرب الموارد). || (ص) باد سرد و خنک. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || رقیق و شفاف. (ناظم الاطباء): لیک چون موج سخن دیدی لطیف بحر آن باشد که هم باشد شفیف.مولوی.[ شَ ] (ع مص) مصدر به معنی شَفَف. (از ناظم الاطباء). مصدر به معنی شفوف. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). تنک گردیدن جامه چنانکه پیدا و آشکار شود آنچه در زیر وی است. (از آنندراج). و رجوع به شفف و شفوف شود. || باد سخت آمدن. (المصادر زوزنی).
کلمات همقافیه با «شفیف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یف» برای سرودن شعر