معنی شفاعت
7 بازدید
[ شَ عَ ] (از ع، اِمص) خواهش گری و پایمردی. (از ناظم الاطباء) (صراح اللغة). خواستاری. ذرع. خواهشگری. خواهشگری کردن. پایمردی. (یادداشت مؤلف). خواهش. (مهذب الاسماء) (السامی فی الاسامی). || توسط و میانجیگری و پادرمیانی. || درخواست و استدعای عفو و بخشش. (ناظم الاطباء). میانگی در پیش شاهی یا بزرگی تا بر گناه کار بخشاید. (یادداشت مؤلف). فارسیان به معنی آمرزش خواستن گنهکار را با لفظ کردن و بردن استعمال نمایند. (آنندراج): گفت [ بوسهل ] نخواهم رفت تا آنگاه که خداوند بخسبد که نباید رقعتی نویسد به سلطان [ مسعود ] درباب حسنک به شفاعت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۸۲). تا خوارزمشاه در میان آمدی و به شفاعت سخن گفتی... چندین خون ریخته نشدی. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۵۴). من به میان آیم و دل امیر خراسان به شفاعت و درخواست خوش گردانم. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۰۲). امیر... جواب داد که شفاعت خواجه را درباب ایشان امضاء فرمودیم. (تاریخ بیهقی). گه رستخیز آب کوثر وراست لوا و شفاعت سراسر وراست.اسدی. پشتم قوی به فضل خدای است و طاعتش تا دررسم مگر به رسول و شفاعتش. ناصرخسرو. ولی آن مزد طاعت یا شفاعت چه منت از تو میباید کشیدن.ناصرخسرو. اگر ز عارضهٔ معصیت شکسته دلی ترا شفاعت احمد ضمان کند به شفا.خاقانی. فردا هم از شفاعت او کار آن سرای در حضرت کریم تعالی برآورم.خاقانی. در چند مجلس به غیبت و حضور مشافهه و مراسله در این باب سخن راند تا شفاعت او به موقع قبول افتاد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۰۷). به شفاعت حضرت سلطان توسل ساخت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۴۳). یکی از وزرا پای تخت ملک بوسه داد و روی شفاعت بر زمین نهاد. (گلستان). فرمود تا سیاه را با کنیزک استوار ببندند و از بام جوسق به قعر خندق دراندازند، یکی از وزرا روی شفاعت بر زمین نهاد. (گلستان). || معاهده. || التماس. (ناظم الاطباء). - شفاعت خواستن؛ التماس کردن. (آنندراج). استشفاع. استماحة. مَیْح. (منتهی الارب): استشفاع؛ شفاعت کردن خواستن. (تاج المصادر بیهقی). - شفاعت کن؛ شفاعت کننده. شفیع. شافع : درستی ده هر دلی کاو شکست شفاعت کن هر گناهی که هست.نظامی. و رجوع به شفاعت کننده شود. || سفارش. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «شفاعت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عت» برای سرودن شعر