معنی شفاء
7 بازدید
[ شِ ] (ع اِ) دوا. ج، اَشفیة. جج، اَشافی. (ناظم الاطباء) (آنندراج). شفاء که اغلب به فتح شین تلفظ کنند به کسر است. (نشریهٔ دانشکدهٔ ادبیات تبریز سال ۱ شمارهٔ ۶ ص ۷). - شفاء از مسألتی؛ جواب شافی دادن. تبیین و روشن کردن آن. (یادداشت مؤلف). || (اِمص) تندرستی. (ناظم الاطباء) (آنندراج). صحت و تندرستی بعد از مرض، و به فتح اول خطاست. (از غیاث اللغات). بازگشت اخلاط به اعتدال. (تعریفات جرجانی). و رجوع به شفا شود.[ شِ ] (ع مص) دوا کردن. تندرستی دادن کسی را. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (آنندراج). بهتری دادن از مرض. (زمخشری). آسانی دادن. (تاج المصادر بیهقی) (دهار). شفا دادن. (ترجمان القرآن چ دبیرسیاقی ص ۶۱). || تندرستی خواستن برای کسی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || فروشدن آفتاب: شفت الشمس. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).[ شِ ] (اِخ) بنت عبداللََّه بن شمس العدویة القریشیه، مکنی به ام سلیمان. از زنان صحابهٔ نامدار است و در دورهٔ جاهلیت نویسندگی میکرد. پیش از هجرت به اسلام گروید و به حفصة ام المؤمنین نوشتن آموخت. وی مورد توجه حضرت رسول (ص) و عمر خلیفهٔ ثانی بود. گویند نام وی لیلی و لقبش شفاء بود. شفاء در حدود سال ۲۰ هجری. درگذشت. (از اعلام زرکلی).
کلمات همقافیه با «شفاء»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اء» برای سرودن شعر