معنی شعله زدن
6 بازدید
[ شُ لَ / لِ زَ دَ ] (مص مرکب) زبانه زدن. مشتعل شدن. (فرهنگ فارسی معین). شعله ور شدن. مشتعل گشتن. برافروختن. روشن شدن : گر آتش سیاست تو شعله ای زند گردون از آن دخان شود اختر شرر شود. مسعودسعد. طرفه مدار اگر ز دل نعرهٔ بیخودی زنم کآتش دل چو شعله زد صبر در او محال شد. سعدی. آفتاب حسن او تا شعله زد ماه رخ در پرده پنهان میکند.سعدی. || سوزاندن. شعله ور ساختن : هست از حجر و شجر دو آتش یک شعله زن و جهان برافروز.خاقانی. رشک اخگر شده اشک از تف نظارهٔ ما شعله در بال سمندر زده فوارهٔ ما. ظهوری (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «شعله زدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر