معنی شصت
8 بازدید
[ شَ ] (عدد، ص، اِ) شست. عدد پس از پنجاه و نه و پیش از شصت و یک. ستون. ستین. شش بار ده. نمایندهٔ آن در ارقام هندیه ۶۰ و در حساب جمل «س» باشد. (یادداشت مؤلف). شش دفعه ده. (ناظم الاطباء): بجای خشتچه گر شصت نافه بردوزی هم ایچ کم نشود گند زشت آن بغلت. عمارهٔ مروزی. به پیش سپاه اندرون پیل شصت جهان پست گشته ز پیلان مست.فردوسی. - شصت باز؛ شصت باع. کمندی که شصت باز داشته باشد: هرکه را اندر کمند شصت بازی درفکند گشت داغش بر سرین و شانه و رویش نگار. فرخی. رجوع به شست و شست یاز شود. - شصت ساله؛ آنکه یا آنچه شصت سال دارد: روز جستن تازیان همچون نوند روز دز [ دژ ] چون شصت ساله سودمند. رودکی. - شصتگان؛ در مرتبهٔ شصتم. - شصت گانه؛ دارای شصت. شصت در مرتبه: جزوات شصت گانهٔ قرآن. (یادداشت مؤلف).[ شَ ] (اِ) شست. قلاب ماهیگیری. (از ناظم الاطباء). شست. شص. دام ماهی. دام ماهیگیری. تور ماهیگیری. (یادداشت مؤلف): در شصت فتاده ام چو ماهی آیا بود آنکه دست گیرد.حافظ. || ابهام. انگشت نر. انگشت کوتاه و درشت واقع در انتهای جانب انسی کف دست یا پا. شست. نر انگشت. (یادداشت مؤلف). || زهگیر. شست. (یادداشت مؤلف). - تیر از شصت [ شست ] رفتن یا بدر رفتن؛ بیرون شدن تیر از زهگیر. تیر از کمان رفتن. - || کنایه است از قرار گرفتن در مقابل عمل انجام شده. در مقابل عملی قرار گرفتن که جبران و بازگشت آن میسر نباشد: چون برفت تیر از شصت بدر رفت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۲۰). رجوع به شست شود.[ شَ ] (اِخ) دهی از دهستان ززوماهرو بخش الیگودرز شهرستان بروجرد. آب آن از چشمه و قنات و سکنهٔ آن ۱۷۵ تن و محصول آنجا غلات و لبنیات است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).
کلمات همقافیه با «شصت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «صت» برای سرودن شعر