معنی شریان

معنی شریان

8 بازدید
[ شِ رْ / شَ رْ ] (ع اِ) رگ جهنده. (از منتهی الارب) (مهذب الاسماء) (از اقرب الموارد). رگ جهنده و آن رگی است که از قلب می روید و جدا می شود. ج، شرائین؛ عروق ضوارب. (یادداشت مؤلف). سرخرگ. (لغات فرهنگستان). رگ جهنده به پارسی لال رگ گویند. ج، شَرائین، شِریانات. (از ناظم الاطباء). هر رگی جهنده و در آن روح به نسبت خون زیاده می باشد. (آنندراج) (از غیاث اللغات). رگ که از دل روید و جمع آن شرائین است و رگ که از جگر روید ورید است و جمع آن اورده است. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی): زیرا که ولایت چو تنی هست و در آن تن این حاشیهٔ شاه رگ است و شریان است دستور طبیب است که بشناسد شریان چون با ضربان باشد و چون بی ضربان است. منوچهری. بیرون از این، اندر دست دو رگ دیگر است از رگها که از دل رسته است و آن را شریان گویند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). شریانش دیده چون رگ بربط نه خون نه حس خار و خسش به دیدهٔ رای اندر آمده. خاقانی. کوزهٔ فصاد گشت سینهٔ او بهر آنک موضع هر مبضع است بر سر شریان او. خاقانی. چشم ما خون دل و خون جگر از بس که ریخت اکحل و شریان ما را دم نخواهی یافتن. خاقانی. دلم مرگ پسر عم سوخت و در جانم زد آن آتش که هیمه اش عرق شریان گشت و دودش روح حیوانی. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۴۱۵). - شریان بازی؛ (در آنندراج بی آنکه توضیح داده شود آمده است و در فرهنگهای موجود به معنی و شرح آن دست نیافتیم): اطفال کرشمه را به عهدت شریان بازی کرشمه بازی است. طالب آملی (از آنندراج). - شریان صدغ؛ شریان صدغ دو باشد یکی از سوی راست و یکی از سوی چپ. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). رجوع به همان متن شود. - شریان وریدی؛ از این شریان هوا از ریه به قلب می رسد... و آن کوچکترین شرایین است. (از بحر الجواهر). رجوع به همان متن شود. - شریان یافوخ؛ شریان که به ملاج یعنی قسمت نرم جلو سر کودک متصل است. این شریان را ببرند و بریدن او به سبب سختی پوست سر دشخوار باشد و بریدن او مادهٔ آب و سبل و جرب از چشم باز دارد و شقیقهٔ کهن را زایل گرداند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). || درختی که از وی کمان سازند. (منتهی الارب) (از مهذب الاسماء) (ناظم الاطباء). آنچه از درخت نبع در پایان کوه روید آن را شریان خوانند. (منتهی الارب). درخت راش است. نبع. شوحط. قسمی از عضاة است. (یادداشت مؤلف). درختی است. (آنندراج) (از غیاث اللغات). شجرالقسی. (المنجد) (اقرب الموارد). رجوع به مترادفات کلمه شود.
[ شَ رْ / شِ رْ ] (اِخ) نام وادیی است. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب).
[ شَ رْ ] (اِخ) دهی از دهستان چانف بخش بمپور شهرستان ایرانشهر. سکنهٔ آن ۱۰۰ تن است. آب آن از چشمه تأمین می شود. محصول آنجا غلات و خرما. ساکنان از طایفهٔ مبارکی هستند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۸).

کلمات هم‌قافیه با «شریان»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ان» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید