معنی شروع کردن
11 بازدید
[ شُ کَ دَ ] (مص مرکب) شروع نمودن. آغازیدن و ابتدا کردن. (ناظم الاطباء). آغازیدن. آغاز کردن. دست بکار شدن. افتتاح. برداشت کردن. ابتدا کردن. اقدام کردن. (یادداشت مؤلف): رسولی فرستاده آمد... تا آنچه او را مثال داده آمده است شروع کند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۰۹). اصل را دریافت بگذشت از فروع بهر حکمت کرد در پرسش شروع.مولوی. راند او را جانب نصرانیان کرد در دعوت شروع او بعد از آن.مولوی. در نصیحت ارباب ملک و مملکت شروع کنیم. (مجالس سعدی ص ۱۹). رجوع به آغاز کردن و شروع نمودن شود.
کلمات همقافیه با «شروع کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر