معنی شروخ
5 بازدید
[ شُ ] (ع مص) مصدر به معنی شَرخ. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). دندان کفانیدن شتر. (از آنندراج). || فرا مردی نشستن کودک. (از تاج المصادر بیهقی). رجوع به شرخ شود. || شکافتن دندان شتر گوشت را. (از اقرب الموارد).[ شُ ] (ع اِ) جِ شَرخ. (آنندراج) (اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). رجوع به شرخ شود. || درخت عضاة. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج).[ شَ ] (ع اِ) همزاد و همتا و مانند. (آنندراج). - شروخ شرخ؛ در مبالغه گویند: یعنی ایشان هم زادهایی هستند که در مشابهت و مماثلت مبالغه کرده اند. (از ناظم الاطباء). برای مبالغه است مانند: داهیة دهیاء. (از اقرب الموارد). رجوع به شرخ شود.
کلمات همقافیه با «شروخ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وخ» برای سرودن شعر