معنی شروان

معنی شروان

6 بازدید
[ شِ رْ ] (اِ) به پارسی درخت سرو است و سرو عربی است. (انجمن آرا) (آنندراج).
[ شِ رْ ] (اِخ) شیروان. (ناظم الاطباء). ولایتی در جنوب شرقی قفقاز، در حوزهٔ علیای نهر ارس و رود «کورا» و آن در قدیم از نواحی باب الابواب (در بند) محسوب می شد. شروانشاهیان بدانجا منسوبند. تلفظ این کلمه با توجه به بیت ذیل از خاقانی که گوید: عیب شروان مکن که خاقانی هست از آن شهر کابتداش شر است. ظاهراً باید به فتح شین باشد ولی در قرون اخیر آن را «شیروان» گفته اند. (از فرهنگ فارسی معین). نام شهری در قفقاز مجاور با گنجه و شکی، شروان موطن یا مسقطالرأس گروهی از شعرا و ادبای ایران بوده. از آنجمله است: خاقانی و فلکی و سیدعظیم و صابر و بهار شروانی و یزیدیه. (یادداشت مؤلف). شهری است که نوشیروان بنا کرده و مولد خاقانی آنجاست. (شرفنامهٔ منیری). نام شهر خاقانی. (غیاث اللغات) (آنندراج). ناحیتی است به اران که پادشاه او و خرسان و لیزان شاه یکی است و این پادشاه را شروان شاه و لیزان و خرسانشاه خوانند و او به لشکرگاهی نشیند از شماخی بر فرسنگی و او را به حدود کردوان یکی کوه است بلند سر او پهن و هامون و چهارسو چهار فرسنگ اندر چهار فرسنگ و از هیچ سو بدو راه نیست مگر از یکسو راهی است که کرده اند سخت دشوار و اندر وی چهار ده است و همهٔ خزینه های این ملک و خواسته های وی آنجاست و اندر وی همه مولایان وی اند مرد و زن، همه آنجا کارند و آنجا خورند و این قلعه را نیال خوانند و به نزدیک او قلعه ای دیگر است میانشان فرسنگی سخت استوار، زندان وی آنجاست [ و قصبهٔ شروان شاوران است کردوان نیز شهری است بدانجا ] . (از حدود العالم): گرفته روی دریا جمله کشتی های توبرتو ز بهر مدح خواهانت ز شروان تا به آبسکون. رودکی. آن اعمال و ولایتها را چون شروان و شکی و دیگر اعمال به نان ماده بدیشان داد تا آن شعر مضبوط ماند. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۹۵). گر به شروانم اهل دل می ماند در ضمیرم سفر نمی آمد.خاقانی. خو کرده به تنگنای شروان با تنگی آب و نان مادر.خاقانی. آه و دردا که به شروان شدنم دل نفرماید درمان چکنم؟ آب شروان به دهان چون زده ام یاد نان پارهٔ خاقان چه کنم؟خاقانی. از آسمان بیافتمی هر سعادتی گر زین نحوس خانهٔ شروان بجستمی. خاقانی. الحق چه فسانه شد غم من از شر فسانه گوی شروان.خاقانی. به دهلیزهٔ رهگذرهای سخت ز شروان چو شیران همی برد رخت.نظامی. رجوع به حبیب السیر چ خیام فهرست ج ۲ و شروانشاهان و شیروان شود. - خسرو شروان؛ شاه شروان : تا خسرو شروان بود چه جای نوشروان بود چو ارسلان سلطان بود گو آب بغرا ریخته. خاقانی. رجوع به ترکیبات شاه شروان و ملک شروان شود. - شاه شروان؛ منظور خاقان اکبر ابوالهیجا فخرالدین منوچهربن فریدون شروانشاه و پسر وی خاقان کبیر جلال الدین ابوالمظفر اخستان بن منوچهر است که هر دو ممدوح خاقانی بوده اند: جهان زیور عید بربندد از تو مگر مجلس شاه شروان نماید.خاقانی. شاه سلاطین فروز خسرو شروان که چرخ خواند به دوران او شروان را خیروان. خاقانی. وآن تیغ شاه شروان آتش نمای دریا دریا شده غریقش و آتش شده زگالش. خاقانی. گر در ره عراقت دردی گذشت بر دل ز اقبال شاه شروان درمان تازه بینی. خاقانی. زآن غمزهٔ کافرنشان ای شاه شروان الامان آری سپاه کافران جز شاه شروان نشکند. خاقانی. رجوع به مقدمهٔ دیوان خاقانی چ سجادی صفحهٔ سی و شش و سی و هفت و مدخل شروانشاهان شود. || در بیت زیر کنایه از شروانیان است : همه شروان شریک این دردند دشمنان هم دریغ او خوردند.خاقانی. || خاقانی در ابیات زیر کلمهٔ شروان را به معنی دارندهٔ شر در مقابل شرفوان و خیروان به معنی دارندهٔ خیر و مکان خیر آورده که در عین حال به معنی اصلی نیز ایهام دارد: تا نآید مهد دولت او کس شروان خیروان ندیده ست.خاقانی. اهل عراق در عرقند از حدیث تو شروان به نام تست شرفوان و خیروان. خاقانی. خاک شروان مگو که آن شر است کآن شرفوان به خیر مشتهر است.خاقانی. چند نالی چند از این محنت سرای داد و بود کز برای رای تو شروان نگردد خیروان. خاقانی.

کلمات هم‌قافیه با «شروان»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ان» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید