معنی شربت

معنی شربت

6 بازدید
[ شَ بَ ] (ع اِ) آشامیدنی : چندانکه شربت مرگ را تجرع افتد... هرآینه بدو باید پیوست. (کلیله و دمنه). شربتهای تلخ که آن روز تجرع افتد واجب کند که محبت دنیا را بر دلها سرد کند. (کلیله و دمنه). هر که درگاه ملوک را لازم گیرد و از... تجرع شربتهای تلخ تجنب ننماید... هرآینه مراد خویش... او را استقبال واجب بیند. (کلیله و دمنه). جو تا که هست خام غذای خر است و بس چون پخته گشت شربت عیسی ناتوان. خاقانی. چو فراغت رسیدمان از خورد از غذاهای گرم و شربت سرد.نظامی. شربت خاص خورد و خلعت خاص یافت از قرب حق برات خلاص.نظامی. - شربت غرور: ور فلک شربت غرور دهد سنگ بر ساغر فلک فکنید.خاقانی. - شربت وصل : از لب بفرست شربت وصل ای یار اگر شفای او بینی. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۶۹۱). || آنگاه که آن را مطلق آرند آب قراح به قند یا شکر شیرین کرده باشد. (در تداول فارسی). آب که در آن قند حل کرده اند. آب سرد که با قند آن را شیرین کرده باشند. (یادداشت مؤلف). آن را از قند و عسل و دوشاب هم کنند. (برهان). جلاب : جده ای بود مرا... چیزهای پاکیزه ساختی از خوردنی و شربتها. (تاریخ بیهقی). نالش او را کشید مادر و فرزند شربت او را چشید عمه و خاله.ناصرخسرو. قدحی برف آب در دست گرفته و شکر در آن ریخته... فی الجمله شربت از دست نگارینش بگرفتم. (گلستان سعدی). خادما شربت پربرف و عرق پیش آور با طبقهای پر از نقل و به رویش دستار. بسحاق اطعمه. || آب میوه ها که با شکر و یا عسل پخته قوام آورند. (ناظم الاطباء). آب میوه ها و یا دواها و گلهای تر و خشک در آب خیسانیده و جوشانیده با شکر و یا عسل قوام آورده. (فهرست مخزن الادویة). - شربت آلات؛ انواع شربتها که از آب میوه ها پخته باشند. (ناظم الاطباء). || در اصطلاح پزشکی از این لفظ مفهوم تناول اراده شود خواه آن شی ء جامد باشد یا مایع و از این جهت است که گویند: شربتی از فلان دوا یک مثقال است. (از کشاف اصطلاحات الفنون): گفتا بدهم داروی با حجت و برهان لیکن بنهم مهری محکم بلبت بر زآفاق و ز انفس دو گوا حاضر کردش برخوردنی و شربت من پیر هنرور راضی شدم و مهر بکرد آنگه دارو هر روز بتدریج همی داد مزور.ناصرخسرو. شربتهای خنک، چون: شراب غوره و شراب انار و سکنجبین... (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). از شربتهای معروف است: شربت زوفا. شربت زرک نعناعی. شربت زرک. شربت ریواج. شربت دینار. شربت خرغوله. شربت حماض ترنج. شربت حب الاس. شربت تمر هند. شربت جو. شربت بزوری گرم. شربت بزوری. شربت بزوری سرد. شربت بادرنجبویه. شربت بادام. شربت انجبار. شربتهای طبی: شربت بیدمشک. شربت بنفشه. شربت هفت بادام. شربت نعناع. شربت کوکنار. شربت نیلوفر. شربت لیموی سفرجلی. شربت گل مکرر. شربت گل گاوزبان. شربت خشخاش. شربت فواکه: شربت غوره. شربت عناب. شربت صندل. شربت سیب و صندل. شربت سیب. شربت سوسن. شربت سکنجبین. رجوع به کتب طبی قدیم و مخزن الادویة و تحفه و جز اینها شود. - شربت ساختن؛ درست کردن شربت. آماده کردن شربت : بعد از آن از بهر او شربت بساخت تا بخورد و پیش دختر میگداخت.مولوی. - شربت کردن؛ شربت ساختن. شربت دادن : عین آن تخییل را حکمت کند عین آن زهراب را شربت کند.مولوی. - شربت گرم آب؛ مسهل بود و دوای قی را نیز گویند: امتحان را کار فرما ای کیا شربت گرم آب ده بهر نما. مولوی (مثنوی چ کلالهٔ خاور ص ۷۰). || مأخوذ از شربة تازی. در اصطلاح اطبا مقدار دوائی خشک یا تر که در یکبار خورده شود. (غیاث اللغات). مقدار خوراک طبی از داروئی مایع. مقدار خوراک از دارو. مقداری که توان آشامید از دوائی مایع و توسعاً غیرمایع. (یادداشت مؤلف) مقداری از هر دارو که یکبار خورده شود. (ناظم الاطباء). یک جرعه آب. یک جرعه دارو: شادنج عسلی... و دم الاخوین و... همه را برب آبی بسرشند شربتی از دو درم تا پنجدرم. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). بگیرند جوزبوا دارچینی... شربتی چند گوز. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). بگیرند زیره و نطرون از هریکی یک مثقال و یک شربت کنند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). || آشام. جرعه. غمجه. مقداری که توان آشامید از مایعی : جهانی کجا شربت آب سرد نیرزد بر او دل چه داری به درد.فردوسی. بر آن نهادند که... شربتی از این [ از شراب ] بدو دهند تا چه پدیدار آید، چنان کردند و شربتی از این... دادند... گفتند: دیگر خواهی، گفت: بلی، شربتی دیگر بدو دادند در طرب کردن... آمد و گفت یک شربت دیگر بدهید... پس شربت سوم بدو دادند. (نوروزنامه). اسب را آسایش داد و خود از آب چشمه شربتی تجرع کرد. (سندبادنامه ص ۲۵۳). هر مرد که شربتی از آن آب بخوردی، ظاهر صورت او منعکس شدی. (سندبادنامه ص ۲۵۱). خواهم که جملهٔ آب این دریا را که در پیش ماست به یک شربت بخوری. (سندبادنامه ص ۳۰۵). شبانگاه آمدی مانند نخجیر وز آن حوضه بخوردی شربتی شیر.نظامی. شه چونان پارهٔ شبان را دید شربتی آب خورد و دست کشید.نظامی. ... سر در بیابان نهاد... تا تشنه و بیطاقت بچاهی برسید قومی برو گرد آمده هر شربت آبی به پشیزی همی آشامیدند. (گلستان سعدی). ما به یک شربت چنین بیخود شدیم دیگران چندین قدح چون خورده اند؟ سعدی. || زهر مذاب. (یادداشت مؤلف). - شربت دادن؛ زهر دادن : هم در شب بفرمود تا قاورد را شربت دادند و هر دو پسرش را میل کشیدند. (راحةالصدور راوندی). - شربت زهر؛ زهر مذاب : که بسا مخلصا که شربت زهر نوش کرد از برای همدردی.خاقانی. شربت زهر ار تو دهی تلخ نیست کوه احد ار تو نهی نیست بار.سعدی. || نام دارویی است که آن را فراسیون گویند و به عربی صوف الارض و حشیشةالکلب خوانند و آن گندنای کوهی است. (برهان).

کلمات هم‌قافیه با «شربت»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «بت» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید