معنی شرارت
[ شَ رَ ] (ع اِمص) بدی و بدخواهی. بدفطرتی. بدطینتی. فتنه انگیزی. بدعملی. بدکرداری. (ناظم الاطباء): اما در وی شرارتی و زعارتی... به افراط بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۰۱). این بوسهل مردی بود امامزاده... اما شرارت و زعارت در طبع وی مؤکد {/B لاََ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اَللََّهِ ۱۱-۱۴۳۰:۳۰/} و با آن شرارت دلسوزی نداشت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۷۵). گفتند دفع شرارت قاضی تواند کرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۱۳). || فساد و تباهی. || خرابی. || حرامزادگی. (ناظم الاطباء). - شرارت کردن؛ بدکرداری نمودن. سرکشی کردن. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «شرارت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رت» برای سرودن شعر